تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
شعر « 1 » ( بسيط )
الرّوح من نور عرش اللّه مبدؤها * و تربة الارض اصل الجسم و البدن قد الّف الملك الجبّار بينهما * ليصلحا لقبول العهد و المحن الرّوح فى غربة و الجسم فى وطن * فارحم غريبا كئيبا نازح الوطن
و همچنان شورها مىكرد و مىگفت شعر ( هزج )
گر خيره‌سرى زنخ زند گو مىزن * معشوقه ازين لطيف‌تر امكان نيست
( 3 / 184 )

الحكاية

: « 12 » منقولست كه روزى حضرت مولانا با يارى چند از دروازهء اسب بازار بيرون آمذه به زيارت مرقد سلطان العلماء بهاء الدين ولد رضى اللّه عنه و ارضاه مىرفت ؛ ديذند كه خلايق بيشمار بر شخصى هنگامه شذه‌اند و از آن جماعت جوانى چند پيش دويذند و فرياذ كردند كه حسبة للّه يكى را سياست مىكنند تا حضرت مولانا شفاعت كنذ كه نوجوانست رومى ؛ فرموذ كه چه كرده است ؛ گفتند كه يكى كشته است قصاص مىكنند ؛ در حال پيش رفته تمامت جلّادان
هامش
( 1 ) شعرK: بيتZ- - ( 12 ) الحكايةBK: همچنانZ