گرميش باقى بوذ و آن درويش كلخنى پيش اصحاب حكايت چنان كرده است كه اگرچه از گرمى دنانير زبانم سوخته شذ امّا زيانم توخته شذ ؛ بيچاره كلخن تاب بىتاب گشته مىخواست كه شورى بكنذ و عالم را بشورانذ ؛ خذاوندگار فرموذ كه نى نى غلبه مكن و ازينها با كسى « 4 » باز مگو و اگر وقتها سيمت بايست شوذ باز به نزد « 5 » ما بيا
( 3 / 174 ) همچنان « 6 » « 7 » كرام اصحاب عظام روايت كردند كه ملك شمس الدين هندى كه ملك ملك شيراز بوذ رقعهء به خدمت اعذب الكلام و الطف الانام شيخ سعدى « 8 » اصدار كرده استدعا نموذ كه غزلى غريب كه محتوى بر معانى عجيب باشذ از آن هركه باشذ بفرستى ، تا غذاى جان خوذ سازم ؛ شيخ سعدى غزلى نو از آن حضرت مولانا كه در آن ايّام بشيراز برده بوذند و خلق بكلّى ربوذهء آن شذه بنوشت و ارسال كرد و آن « 12 » غزل اينست :
شعر ( منسرح )
هر نفس آوازِ عشق مىرسذ از چب و راست * ما بفلك مىرويم عزمِ تماشا كراست
الى آخره . . .
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 174 )Z77 آB72 آK129832 , I , H ; 192 , I , T
( 4 ) با كسىBK: به كسىZ- -
( 5 ) به نزدBK: نزدZ- -
( 6 ) همچنانBK: منقولست كهZ- -
( 8 ) سعدىBK: + رحمه اللّهZ- -
( 12 ) آنZK: اينB( 7 ) همچنان . . . ص 268 / 19 آسوذه است : مؤلف درين روايت اشتباه كرده است ، زيرا كه در ميان ملوك شيراز شمس الدين هندى نام كسى نيست ؛ بجاى او شمس الدين نام شخصى ديكر هست كه او صاحب ديوان و ممدوح سعدى بوذ نه ملك شيراز ، و بدين منصب در 671 ه / 1272 م آمده است ؛ و شيخ سيف الدين باخرزى در 658 ه / 259 م فوت شده است ، يعنى قبل از صاحب ديوان شدن شمس الدين ؛ سعدى نيز به قونيه نيامده است ( ر . ك . به بديع الزمان فروزانفر ، رساله در تحقيق احوال زندكانى مولانا جلال الدين محمد ، ص 141 ؛T. ج 1 ، صVIXXL)