و در آخر رقعه اعلام كرد كه در اقليم روم پاذشاهى مبارك قدوم ظهور كرده است و اين از نفحات سرّ اوست كه ازين بهتر سخنى نى گفتهاند و نه خواهند گفتن « 3 » و مرا هوس آنست كه به زيارت آن سلطان بديار روم روم و روم را بر « 4 » خاك پاى مبارك « 5 » او مالم ، تا معلوم ملك باشذ ؛ همانا كه ملك شمس الدين آن غزل را مطالعه كرده از حدّ بيرون گريهها كرد و تحسينها داذه مجمع عظيم ساخته بذآن غزل سماعها كردند و تحف بسيار به خدمت شيخ سعدى شكرانه فرستاذ و آن بوذ كه عاقبتالامر « 8 » سعدى به قونيه رسيذه به دستبوس آن حضرت مشرّف گشته ملحوظ نظر عنايت مردان شذ و گويند كه ملك شمس الدين از جملهء معتقدان شيخ سيف الدين باخرزى بوذ روّح اللّه روحه آن غزل را در كاغذى نبشته « 11 » با ارمغانيهاى غريب به خدمت شيخ فرستاذ تا شيخ در سرّ آن چه گويذ ؛ جميع اكابر شهر بخارا در بندگى شيخ حاضر بوذند ؛ چون شيخ آن غزل را به فراغت تمام و امعان نظر مطالعه نموذ ، نعرهء بزذ و بيخوذ شذه « 14 » چندانى شورها كرده جامهها دريذ « 13 » و فرياذها كرد كه در حساب « 15 » آيذ ؟ بعد از آن فرموذ كه زهى مرد نازنين ! زهى شهسوار دين ! زهى قطب آسمان و زمين ! الحق غريب سلطانى « 16 » كه در عالم ظهور كرده است حقّا ثم حقّا كه كافّهء مشايخ ماضى كه صاحب مكاشفه بوذند در حسرت اينچنين مردى بوذند و از حضرت حق تمنّا مىبردند « 19 » كه بذآن دولت رسند ، ميسّرشان نشذ و آن سعادت به آخر زمانيان مساعدت نموذ ؛ چنانك فرموذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) كفتنBK: -Z- -
( 4 ) برZK: -B- -
( 5 ) مباركZK: -B- -
( 8 ) عاقبتالامرZK:
+ شيخB- -
( 11 ) نبشتهZK: به نوشتهB- -
( 14 ) شذهZB: شدK- -
( 13 ) دريدBK: دريذهZ- -
( 15 ) در حسابZB: + نهK- -
( 16 ) سلطانىBZ: سلطانK- -
( 19 ) مىبردندK: مىبرندK