و جوانى خوبروى كه از خواجهزاذگان قونيه بوذ به زيارت مولانا آمذه از حدّ بيرون خدمات نموذ و انواع هدايا على الانفراد بياران احسان كرده حكايتى عجب به خدمت اصحاب روايت كرد كه شبى در راه باديه خواب بر من مستولى شذ « 4 » ؛ از قافله باز ماندم ؛ از ناگاه چون بيذار شذم ديذم كه تمامت قافله رفته بوذند ؛ بر يمين و يسار خوذ نظر كردم ديارى پديذار نبوذ ؛ بسى گريستم فرياذها كردم و نمىدانستم كه به كذام سون بايذ رفتن ؛ عليها افتانوخيزان تا قرب نماز ديگر رفتم ، همانا كه از دور ديذم در ميان باديه خيمهء بزرگ زذهاند و از آنجا دوذى عظيم بيرون مىآيذ ؛ بىخوذوار تا بذآن خيمه دويذم ؛ چون نزديك رسيذم ؛ ديذم كه بر در آن خيمه شخصى مهيب ايستاذه است ، بصذ ترس و ادب سلام كردم « 11 » ؛ جواب داذ كه و عليك السلام درآ و بنشين و بياسا ! درآمذم مىبينم كه در پاتيلهء حلواى خانگى مىپخت ؛ گفتم كه اى ولىّ اللّه ! درين چنين باديهء خونخوار اين چنين خيمه و اين چنين حلواى گرم و آب لطيف سرد از كجاست و اين چه حالتست ؟ به من بيان كن ؛ گفت : اى جوان ! بدان و آگاه باش كه حضرت مولانا فرزند بهاء الدين ولد رضى اللّه عنهما هر روز يكبار ازين طرف عبور مىكنذ و من از جملهء مريدان آن سلطانم ، اين حلوا را جهت او مىسازم ، تا مگر از عميم عنايت خوذ ازينجا قدرى افطار كنذ ، و حيرت من يكى در هزار شذ ؛ ساعتى برين نگذشت ديذم كه حضرت مولانا از در خيمه درآمذه اين مرد پيش رفت و سرنهاذه طبقى حلوا در پيش مولانا نهاذ « 21 » ؛ همانا كه حضرت مولانا مقدار فندقى از آنجا
. . . . . . . . . .
هامش
( 4 ) شذZ: شدهB- -
( 11 ) كردمZ: دادمB- -
( 21 ) نهاذZK: نهادهB