شعر ( مضارع )
بختى كه قرنِ پيشين در خواب جُستهاند * آخر زمانيان را كردست افتقاد
« 3 » اللّه اللّه چارق آهنين بايذ پوشيذن و عصاى آهنين به كف بگرفتن و بطلب او بزرگ رفتن و وصيّت است بر دوستان ما « 5 » كه هر كرا استطاعت راه باشذ و طاقت بدنى و قوّت سفر دست دهذ بىهيچ تعلّلى بايذ كه به زيارت اين پاذشاه « 7 » روذ و آن نعمت و رحمت را دريابذ كه حضرت بهاء ولد و آباء كرام و اجداد عظام ايشان از كبار مشايخ و عظيمالشان بوذند و صدّيق اكبر جدّ نهم ايشانست رضوان اللّه عليهم اجمعين و من قوى ضعيف و پير شذهام و تحمّل مشقّت سفر ندارم و الّا مشيا على الهام لا على الاقدام به زيارت آن حضرت اقدام مىكردم ؛ مگر شيخ مظهر الدين فرزند مهين شيخ در آن مجلس حاضر بوذه ؛ « 12 » شيخ بجانب او ملتفت گشته فرموذ كه مظهر الدين اميذ دارم كه چشمهاى تو « 14 » به ديذار مبارك « 15 » آن مظهر مطهّر منوّر گردذ و سلام و خدمت ما را به حضرتش برسانى ان شاء اللّه وحده العزيز ؛ بعد از وفات پذر شيخ مظهر الدين عزيمت ملك روم كرده به سعادت زيارت آن حضرت مستسعد گشته سلام و اشتياق پذر را به حضرت مولانا رسانيذه « 17 » دلداريها فرموذ و چند سال در قونيه اقامت نموذه « 18 » باز ببخارا عزيمت نموذ و گويند :
از فرزندان او يكى در قونيه آسوذه است
( 3 / 174 )
Z
78 آ
B
73 آ
K
131
042 , , H ; 492 , I , T
هامش
( 3 ) افتقادZK: افتعالB- -
( 5 ) بر دوستان ماZB: دوستان ما راK- -
( 7 ) پاذشاهKB: -Z- -
( 12 ) بوذهZB: بوذK- -
( 14 ) توKB: -Z- -
( 15 ) مباركKBآنZ- -
( 17 ) رسانيذهZB: رسانيدK- -
( 18 ) نموذهZB: نمود