تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
و دليرى ، يقين شذ كه خذاوندگار ما پهلوان عظيم بوذه است ؛ فرموذ كه اى و اللّه نه كه شاه ما انا اشجع النّاس فرموذه است ؟ ياران بجمعهم « 2 » سر نهاذند و آفرينها كردند ؛ همانا كه اين قصيده را سرآغاز كرد و گفت : شعر ( هزج )
من اين ايوان نه تو را نمىدانم نمىدانم * من اين نقاشِ جاذو را نمىدانم نمىدانم
« 5 » و ياران مىنبشتند تا بذين ابيات رسيذ كه
بدستم يرلغى آمذ از آن قانِ همه قانان * من اين باجو و با تو را نمىدانم نمىدانم چه رومى چهرگان دارم چه تركانِ نهان دارم * چه عيبست آن هلاوو را نمىدانم نمىدانم
« 9 » الى آخر القصيدة ( 3 / 171 )

الحكاية

: همچنان منقولست كه از حرم خذاوندگار كرا خاتون رضى اللّه عنها كه او روايت كرد كه شبى « 13 » حضرت مولانا از ميانهء ما غايب شذ و من اندرون و بيرون خانهاى مدرسه را يگان يگان جستم و نيافتم و حال آن بوذ كه تمامت درها بسته بوذ ؛ درين انديشه همگان متحيّر مانده بوذيم ؛ بعد از آنك همه در خواب رفته بوذيم ؛ از ناگاه بيذار شذم ؛ ديذم « 17 » كه به نماز تهجّد ايستاذه بوذ ،
هامش
( 3 / 171 )Z75 بB71 آ532 , I , H ; 782 , I , T
( 2 ) بجمعهمZ: همهB- - ( 5 )bنمىدانمZ: -B- - ( 9 ) چه رومى . . . نمىدانم نمىدانمB: -Z- - ( 13 ) شبىB: -Z- - ( 17 ) ديذمZ: -B