تير باران كنند همه را دستها بسته شذ ؛ « 1 » چندانك مىكوشيذند كشيذن كمان ممكن نشذ ؛ بر اسبان سوار شذه بر بالاى تل مىتاختند و اسبان را گرم مىكردند ؛ اسبى از آن جملة گامى پيش ننهاذ و اهالىء شهر اين قدرت را از بالاى برج تفرّج مىكردند و تكبيرها و فرياذها به عيّوق مىرسانيذند ؛ چون به خدمت باجو « 5 » اين حكايت را عرضه داشتند بنفسه برخاسته « 4 » از در خيمه بيرون آمذ ، تير و كمان خواسته تيرى بجانب او پرّان كرد « 6 » ؛ همانا كه تير « 7 » بازگشته در ميان لشكر افتاذ ؛ تا سه نوبت « 8 » سوار شذه اسب را پيش راند ، ديذ كه هيچ نمىروذ از غايت غيظ و غضب پياذه گشته روان شذ ؛ بقدرت قادر كن فيكون هر دو پايش بسته شذه « 9 » نتوانست جنبيذن ؛ گفت : آن مرد « 10 » به حقيقت از آن يرتغانست از خشم او پرهيز بايذ كردن و در هر شهرى و ولايتى كه چنان مردى باشذ آن مردم اصلا مغلوب ما نشوند
( 3 / 168 ) همچنان حضرت مولانا هم « 13 » در حقّ مذكور بارها مىفرموذ « 14 » كه باجو ولى « 16 » بوذ ، ولى نمىدانست « 15 » ؛ چون آن عظمت و كرامت را ديذند باجو گفت : بعد اليوم تا محاربه و مقاتله نكنند ؛ آن بوذ كه از سر شهر برخاسته بصحراى فلوباط فروذ آمذند ؛ تمامت اكابر و اعيان شهر به خدمت سلطان اسلام آمذه به حضرت مولانا آمذند و عذرها خواسته شكرها كردند و مالهاى بىحدّ جمع آورده از نقود و اجناس
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 168 )Z75 آB70 بK128- , I , H ; 482 , I , T
( 1 ) شذZ: شدهBK- -
( 5 ) باجوZK: + خانB- -
( 4 ) برخاستهBK: برخاستZ- -
( 6 ) كردZK: كردهB- -
( 7 ) تيرZK: + راست نرفتهB- -
( 8 ) نوبتBZ: + بازK- -
( 9 ) شدهBK: -Z- -
( 10 ) آن مردZBبه حقيقتK- -
( 13 ) همB: -ZK- -
( 14 ) مىفرمودBK:
فرموذZ- -
( 15 ) ولى نمىدانست . . . ص 264 / 22 افطارZB: -K( آن ورقها كه داراى اين قسمند افتادهاند )
( 16 ) ولىB: -Z