و مواشى و تحف غريب پيشكش بردند وايلى كردند ؛ باجو راضى شذه شهرها را بخشيذ و از اكابر شهر حضرت مولانا را پرسيذ كه او چه بزرگست و از كجاست ؟ حكايت بهاء ولد را و خروج ايشان را از بلخ من اوّله الى آخره بيان كردند ؛ فرموذ كه براى ناموس و خاطر من كنگرههاى شهر را ويران كنند كه من سوگند « 5 » خوردهام ؛ و اكابر شهر چون بخراب كردن كنگرها دست نهاذند غريو از نهاذ شهريان بر خاسته ياران آن حكايت را به حضرت مولانا اعلام كردند ؛ فرموذ كه تا ويران كنند كه « 8 » قونويان را محقّق شوذ كه شهر قونيه از برج و بدن ديگر محروس و محروزست ، نى بذين برج و باروى سنگين كه به اندك حكمى خراب و به كمتر زلزلهء يباب مىشوذ ؛ چه اگر همّت مردان خذا نبوذى بايستى كه تا غايت چون شهرستان قوم عاد و ثمود
عالِيَها سافِلَها
( 11 / 82 ) زير و زبر گشته بوذى و عالميان براى اطلال و زمن او زاريها كردندى
شعر ( رمل )
شير مردانند در عالم مدد * آن زمان كافغانِ مظلومان رسذ « 15 » مهربان بىرشوتان يارى گران
در مقامِ سخت و در روزِ گران * رو بجو اين قوم را اى مبتلا
هين غنيمت دان شان پيش از بلا * بندگانِ حق رحيم و بُردبار
خوىِ حق دارند در اصلاحِ كار
« 18 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 5 ) سوكندB: سوكندىZ- -
( 8 ) كنند كهZ: كنندB( 15 ) شيرمردانند . . . رسد :NMج 2 ، ص 352 / 1933 ؛AMص 146 / 24
( 18 ) مهربان . . . كار :NMج 3 ، ص 127 / 2123 ، 2222 ، 2224 ؛ 251 / 3 - 4