شرف الدين موصلى رحمه اللّه از كبار فضلا بوذ با اميرى « 1 » چند از خدمت پروانه به رسالت آمذند ؛ مگر خواجه مجد الدين مراغى كه از مقرّبان حضرت مولانا بوذ بتعجيل تمام درآمذ و از غايت ساذهدلى به ربابى « 4 » مىگويذ كه رباب را برگير كه بزرگان مىآيند ؛ چون به زيارت مولانا مشرّف گشته بيرون آمذند ، اصحاب كرام تا در مدرسه تشييع كردند ؛ شيخ شرف الدين فرموذ « 6 » تا دو هزار درهم به خدمت خواجه مجد الدين داذند تا ياران را كفش بهائى باشذ ؛ همانا كه چون خواجه مجد الدين حال را به حضرت مولانا عرضه داشت از سر حدّت فرموذ كه مه تو تومانى ، مه آن درهم ، مه آن مردگان سرد كه آمذه بوذند چنان بتعجيل تمام « 10 » از در درآمذ « 9 » كه پنداشتم نبىّ مرسل رسيذ و يا جبرئيل امين منزل شذ ؛ ما به كار « 11 » خوذ مشغوليم هركه خواهذ بروذ ، تو چرا شتاب مىكنى ؟
شعر ( هزج )
ما را چه ازين قصّه كه گاو آمذ و خر رفت « 14 » هين وقت لطيفست از آن عربده بازآ
هماندم خواجه مجد الدين سرباز كرده بهپاى خذاوندگار افتاذ و زارىكنان استغفار كرد ؛ باز عنايت فرموذه « 15 » گفت : اين درمها را به خدمت چلبى حسام الدين ببر تا در اتمام مهمّات ياران صرف كنذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) باميرىKZ: باميرىB- -
( 4 ) به ربابىKZ: بر پاىB- -
( 6 ) فرموذKZ: + كهB- -
( 10 ) تمامKZ: -B- -
( 9 ) درآمذKZ: آمدىB- -
( 11 ) به كارZK: بكاركB- -
( 14 ) رفتB: شذZK- -
( 15 ) فرموذهKZ: فرمودB