تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
صحبت عقل محبوب خذا « 1 » جذا نمىشويم و هرگز بىوجود او « 11 » به جائى « 21 » ما را قرارى « 2 » و وجودى نيست ؛ از آنك از قديم « 22 » العهد ما هر سه جوهر كان عزّتيم و گوهر بحر قدرتيم ؛ از همديگر انفكاكى نداريم ؛ از حضرت اللّه خطاب عزّت دررسيذ كه يا جبرائيل دعهم و تعال يعنى كه بگذار و بيا ؛ همانا كه عقل بر قلّهء دماغ آدمى منزل گرفت و گوهر ايمان در دل پاك درّاك او مسكن ساخت و گوهر حيا بر چهرهء مبارك آدم فرونشست و آن هر سه گوهر پاك ميراث فرزندان خاصّ آدم‌اند ؛ چه از نسل آدم هر فرزندى كه بذآن گوهرها متحلّى و متجلّى نيست از آن نور و از آن معنى خاليست و العاقل يكفيه الاشارة ( 3 / 143 ) همچنان چلبى شمس الدين ولد مدرّس روايت كرد كه بندگى مولانا حمزه‌نامى ناىزنى بوذ و به‌غايت استاذ و خوش‌نواز بوذ و حضرت مولانا در حقّ او عنايتهاى عظيم داشت ؛ از ناگاه رنجور شذ و بمرد ؛ به حضرت مولانا اعلام كرده بعضى اصحاب بتجهيز او مشغول شذند ؛ همانا كه « 14 » مولانا برخاست و به خانهء او رفته چون از در او درآمذ گفت : يار عزيز حمزه برخيز ! لبّيك‌كنان برخاست و ناى نواختن گرفت ؛ سه شبان « 16 » روزى سماعى عظيم كردند و آن روز قرب صذ كافر رومى مسلمان شذ و چون قدم مبارك بيرون نهاذ فى الحال رحلت نموذ .
هامش
( 1 ) خذاZ: -B- - ( 11 ) اوZ: انB- - ( 21 ) به جائىZ: جائىB- - ( 2 ) قرارى و وجودىZ: قرارى وجودB- - ( 22 ) از قديمB: قديمZ- - ( 14 ) كهB: -Z- - ( 16 ) شبانZ: شبانهB