صحبت عقل محبوب خذا « 1 » جذا نمىشويم و هرگز بىوجود او « 11 » به جائى « 21 » ما را قرارى « 2 » و وجودى نيست ؛ از آنك از قديم « 22 » العهد ما هر سه جوهر كان عزّتيم و گوهر بحر قدرتيم ؛ از همديگر انفكاكى نداريم ؛ از حضرت اللّه خطاب عزّت دررسيذ كه يا جبرائيل دعهم و تعال يعنى كه بگذار و بيا ؛ همانا كه عقل بر قلّهء دماغ آدمى منزل گرفت و گوهر ايمان در دل پاك درّاك او مسكن ساخت و گوهر حيا بر چهرهء مبارك آدم فرونشست و آن هر سه گوهر پاك ميراث فرزندان خاصّ آدماند ؛ چه از نسل آدم هر فرزندى كه بذآن گوهرها متحلّى و متجلّى نيست از آن نور و از آن معنى خاليست و العاقل يكفيه الاشارة
( 3 / 143 ) همچنان چلبى شمس الدين ولد مدرّس روايت كرد كه بندگى مولانا حمزهنامى ناىزنى بوذ و بهغايت استاذ و خوشنواز بوذ و حضرت مولانا در حقّ او عنايتهاى عظيم داشت ؛ از ناگاه رنجور شذ و بمرد ؛ به حضرت مولانا اعلام كرده بعضى اصحاب بتجهيز او مشغول شذند ؛ همانا كه « 14 » مولانا برخاست و به خانهء او رفته چون از در او درآمذ گفت : يار عزيز حمزه برخيز ! لبّيككنان برخاست و ناى نواختن گرفت ؛ سه شبان « 16 » روزى سماعى عظيم كردند و آن روز قرب صذ كافر رومى مسلمان شذ و چون قدم مبارك بيرون نهاذ فى الحال رحلت نموذ .
هامش
( 1 ) خذاZ: -B- -
( 11 ) اوZ: انB- -
( 21 ) به جائىZ: جائىB- -
( 2 ) قرارى و وجودىZ:
قرارى وجودB- -
( 22 ) از قديمB: قديمZ- -
( 14 ) كهB: -Z- -
( 16 ) شبانZ:
شبانهB