و دليرى ، چه اگر در صورت حال يكى را از زندان آزاذ كنند و تشريف دهند بىهيچ شكّى موجب هزار « 2 » محمدت و شاذى باشذ و فى الحقيقة مرگ ياران ما درين مثابت است كه گفته شذ
شعر ( رمل )
چونك ايشان خسروِ دين بوذهاند * وقتِ شاذى شذ چو بشْكستند بند
سوى شاذُروانِ دولت تاختند * كُنْده و زنجير را انداختند
روحِ سلطانى ز زندانى بجست * جامه چه درانيم و چون خائيم دست
« 7 » ( 3 / 148 ) همچنان از حضرت سلطان ولد منقولست كه گفت :
روزى ملالت و قبض عظيم بر من غلبه كرده بوذ ؛ ديذم حضرت والدم از در مدرسه درآمذ و مرا ملول و منقبض ديذه فرموذ كه از كسى تو رنجيذى كه چنين ترنجيذى ؛ گفتم : نمىدانم كه چه حالست ؛ پذرم برخاست و به خانه درآمذه بعد از لحظهء ديذم كه پوستين گرگين را گردانيذه سر و روى مبارك را پوشانيذه بيرون آمذ و چون نزديك من رسيذ فرموذ كه بعبع يعنى مرا بترسانذ ، چنانك اطفال را ترسانند و مرا از آن حركت لطيف پذرم خندهء عظيم وارد شذه چندانى خنديذم كه نتوان گفت ؛ سر نهاذم و پاىهاى پذر را بوسهها داذم ؛ فرموذ كه بهاء الدين چنانك اگر ترا محبوبى لطيفى كه ملازم
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 148 )Z68 آB63 ب312 , I , H ; 552 , I , T
( 2 ) هزارZ: هزارانB( 7 ) چونك . . . دست :NMج 6 ، ص ، 318 / 798 - 799 ، 797 ؛AMص 571 / 12 - 11