تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
و وقتى كه ما را آنجا خوانذ چنين مىشويم ؛ سر نهاذ و گريان بيرون آمذ و آن روز ياران را بخشايش بسيار فرموذ ( 3 / 141 ) همچنان خدمت زبدة الفضلاء ينبوع المعانى مولانا صلاح الدين ملطى رحمة اللّه عليه كه از كبار علماى اصحاب بوذ و حضرت خذاوندگار او را يارك بهاء الدين « 5 » خطاب فرموذى و در فنّ عربيّت سيبويه وقت بوذ و استاذ چلبى « 6 » عارف قدّس اللّه سرّه چنان روايت « 7 » كرد كه حضرت خذاوندگار قرب چهل روز تمام از ناگاه غائب شذ و تمامت اصحاب و اكابر در طلب او ديوانه شذند تا مباذا كه دشمنى و منكرى فرصت يافته چيزى واقع شوذ ؛ همچنان ياران فوج فوج گشته طلب مىكردند و پرسان مىشذند تا حدّى كه در شهر منادى كردند كه هركه خبر خذاوندگار بيارذ و نشان دهذ هزار درم شكرانه دهند « 12 » ؛ مگر كه حمّام دولى را قازغان خلل آورده آبش چكيذن گرفت ؛ همانا كه آتش « 13 » كشيذه حمّامى درآمذ كه مرمّت آن خلل كنذ ؛ ديذ كه حضرت مولانا با جامه‌ها و دستار بر بالاى گوزبان خزينه ايستاذه است و واله گشته كه نه جامه‌هاش تر شذه بوذ و نه غرق عرق شذه ؛ بادب تمام سرنهاذه بازگشت و دوان دوان « 16 » به مدرسه آمذ ؛ ديذ « 17 » كه مجموع ياران در بندگى سلطان ولد و چلبى حسام الدين جمع آمذه در آن انديشه بوذند ؛ كيفيّت حال را بازگفته از غايت شاذى ياران او را « 18 » برداشته بوى فرجيها و چيزها بخشيذند و خدمت خواجه مجد الدين مراغى فى الحال . . . . . . . . . .
هامش
( 5 ) بهاء الدينZ: بها الددنيشB- - ( 6 ) چلبىBعارفZ- - ( 7 ) روايتZچنانB- - ( 12 ) دهندBZ: دهيمhB- - ( 13 ) آتش راB: آتشZ- - ( 16 ) دوان دوانZ: دران مدتB( 17 ) آمذ ديذZ: آمده دوانB- - ( 18 ) او راZ: اوB