شعر ( متقارب )
درازست قصّه تو خوذ اين بدانى * طپشهاى ماهى ز بىاستقائى
حضرت ولد فرموذ كه برخاستم و بر در حجره رفتم ، تا از حال پذرم تجسّس كنم ؛ آهسته آهسته آمذم و دزديذه از شكاف در نظر كردم ؛ حضرت پذرم فرموذ كه بهاء الدين بيرون چه غلبه است ؛ گفتم : تمامت شهر محبّان و عاشقان در فراق خذاوندگار مىسوزند ؛ گفت : حق بدست ايشانست ، امّا سه روز ديگر مرا مهلت دهند ؛ سر نهاذم و بازگشتم ، اصحاب را خبر كردم ؛ شاذيها كردند و سماعها زذند ؛ بعد از سوّم روز على الصباح آمذم و از شكاف در در حجره نظرى كردم ديذم كه تمامت حجره از زير تا به بالا بجسم مبارك مولانا پر شذه بوذ و مالامال گشته و همچنان شكاف در نيز آكنده شذه بوذ ؛ چنانك پنبه را در شكافها پر مىكنند ؛ از آن هيبت نعرهء زذم و بيخوذ شذم تا دو سه نوبت اين حالت را ديذم ؛ آخرين نوبت باز نظر كردم ، ديذم كه بر جسم او همان قرار اعتدال و لطافت و لاغرى بوذ كه بوذ و ديذم كه بدست مبارك خوذ را مىنواخت كه شا باش ! نيكو رفتى ! احسنت زهى تحمّل كه نموذى ، آنچ كوه طور برنتافت و پاره پاره شذ تو برداشتى ، آفريها بر چون تو يار غار باذ ، چنانك فرموذ
شعر ( رمل )
از كمالِ قُدرتْ ابدانِ رجال * يافت اندر نورِ بىچون احتمال
آنچ طورش برنتابذ ذرّهء * قدرتش جا سازذ از قارورهء
« 20 »
. . . . . . . . . .
هامش
( 20 ) از كمال . . . قارورهء :NMج 6 ، ص 447 / 3066 - 3067 ؛AM624 / 7 - 8