( 3 / 131 ) هم او روايت كرد كه روزى حضرت مولانا عليه سلام اللّه و تحيّاته در مدرسه نشسته بوذ ؛ از ناگاه ملكالشعرا امير بهاء الدين قانعى كه خاقانى زمان بوذ ، با جماعت اكابر « 3 » به زيارت خذاوندگار درآمذند ؛ بعد از مقالات بسيار و اجوبه و اسئلهء بىشمار قانعى گفت كه بنده سنائى را هرگز دوست نمىدارم ؛ از آنك مسلمان نبوذ ؛ فرموذ كه چه معنى كه مسلمان نبوذ ؟ گفت : از براى آنك آيات قرآن مجيد را در اشعار خوذ تضمين كرده است و قوافى ساخته ؛ حضرت مولانا به حدّت تمام قانعى را در هم شكسته فرموذ كه « 8 » خمش كن ! چه جاى مسلمانى كه اگر مسلمانى عظمت او را ديذى كلاه از سرش بيفتاذى ؛ مسلمان توئى و هزاران همچون تو ؟ او از كونين مسلم بوذ و كلام خوذ را كه شارح اسرار قرآنست هم بذان صورت زيب داذ كه اخذنا من البحر و اهرقنا على البحر و تو اين حكمت را ندانى و نخواندهء از آنك به ظاهر قانعى و گفت :
شعر ( رمل )
اصطلاحاتيست « 14 » مر ابدال را * كه نباشذ زان خبر اقوال را
زان نمايذ اين حقايق ناتمام * كه برين خامان بوذ فهمش حرام
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 131 )Z65 بB60 آ102 , I , H ; 042 , I , T
( 3 ) اكابرZ: -B- -
( 8 ) كه : -B- -
( 14 ) اصطلاحاتيستZ: اصطلاحى نيستBامير بهاء الدين قانعى : احمد بن محمود الطوسى است كه بعد از وفات ( 672 ه / 1273 م ) مولانا فوت شده است ؛ مداح سلاطين آل سلجوق بود و كليله و دمنه را بنظم آورده است ( ر . ك . بهueiR , eht ni tspircsunam naisreP eht fo golataC muesuM hsitirBج 2 ، ص 582 ب - 584 آ ؛? ul ? urp ? oK tauF . M , - anA iralkanyak ilrey ninihirat iralulkucleS ulod , netelleBج 7 ( 1943 ) ص 393 - 396 ؛setA demhA , adralrisa. (VIX - IIX)IIIV - IV irciH relrese acsraF adulodanA , MT ,ج 7 - 8 ، جزو 2 ، ص 111 - 112 )