كار مستغرق ديذ ؛ همانا كه مذكور از هيبت مولانا بر جا خشك گشته حيران بماند ؛ حضرت مولانا بدست مبارك خوذ سندان او را بر گرفته بدست او بداذ ؛ ديذ كه سندانيست زرّين لطيف درخشيذه گشته ؛ فرموذ كه اگر زرسازى مىكنى چنين زرساز و اينچنين زرسازى را سازى و انگازى و سندانى دربايست نيست و حقيقت « 5 » بدان كه چون بذينها گوهر عمر نازنين را صرف كنى و چون انقلاب امور پيش آيذ حاصل بيش از قلّابى نبوذه باشذ و آن زمان كه زر تو مس گشته باشذ ندامت و تحسّر تو سوذ نكنذ ؛ جهدى كن كه تا مسّ وجود تو زر گردذ و زر تو گوهر شوذ و گوهر تو آن شوذ كه در اوهام اين و آن نگنجذ ؛ چنانك گفت
شعر ( رجز )
عيسى مِسَت را « 12 » زر كنذ ور زر بُوَذ گوهر كنذ * گوهر بوَذ بهتر كنذ بهتر ز ماه و مشترى
همان بوذ كه بدر الدين جامهها را چاك زذه از آن فن تبرّا نموذ
( 3 / 104 ) همچنان از خدمت بدر الدين تبريزى منقولست كه او گفت : روزى حضرت مولانا باصحاب « 16 » معرفت مىفرموذ و مواعظ مىگفت و بر سنن فرائض و سنن رسول « 17 » تحريص مىكرد ؛ فرموذ كه اصحاب كرام رسول عليه « 18 » السلام در خدمت صدّيق اكبر رضى اللّه عنه به غزا رفته بوذند و قلعهء را به محاصرت گرفته در فتح آن مىكوشيذند
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 104 )Z57 بB53 آ841 , I , H ; 012 , I , T
( 5 ) حقيقتZبدانكهB- -
( 12 ) مست راZ: مس راB- -
( 16 ) باصحابZ: با اصحابB- -
( 17 ) رسولZ: رسولمB- -
( 18 ) عليهZ: + الصلاة وB