شعر « 1 » ( رمل )
قومِ ديگر سخت پنهان مىروند « 2 » * شُهرهء خلقانِ ظاهر كَى شوند
اين همه دانند و چشمِ هيچ كس * برنيفتذ بر كياشان يك نفس
هم كرامتشان هم ايشان در حرم * نامشان را نشْنوند ابدال هم
« 4 » و هر جانى را كه توفيق رفيق شوذ و عنايت الهى همعنان گردذ و سعادت مساعدت نمايذ در درون آن قبّهها ايشان را دريافته از شومى اعراض و اعتراض اجتناب لازم دانذ تا از عنايت و هدايت ايشان نصيبى اجزل و حظّى اوفر حاصل كرده مسّ وجود او زرّين گردذ و به حضرت اكسير اعظم راه يابذ ، چنانك فرموذ
شعر ( رمل )
ديذنِ ايشان شما را كيمياست * چون نظرشان كيميائى خوذ كجاست
( 3 / 103 )
الحكاية
: همچنان كبار اصحاب روايت چنان كردند كه خدمت شيخ بدر الدين تبريزى رحمه اللّه كه معمار تربهء معظّمه « 13 » بوذ و در علم كيميا و انواع حكم بديع الزمان و يگانهء جهان بوذ ؛ روز همه روز در صحبت اصحاب « 15 » ملازمت نموذى ، شب همه شب باستعمال كيميا مشغول گشتى و از آنجا دراهم و دنانير در حقّ ياران فقير صرف كردى ؛ مگر شبى حضرت مولانا به خلوتخانهء مذكور درآمذه او را در آن
هامش
( 3 / 103 )Z57 آB51 ب741 , I , H ; 902 , I , T
( 1 ) شعر . . . ص 224 / 20 بركت : -K- -
( 2 )aمىروندZ: مىآرندB- -
( 13 ) معظمهB: معظمZ- -
( 15 ) اصحابBZ: + يارانhZ( 4 ) قوم ديكر . . . ابدال هم :NMج 3 ، ص 176 / 3104 - 3106 ؛AMص 274 / 26 - 27