و بىباكان ناپاكان گرد او مىگشتند و ازو چيزها مىبردند
وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ
( 40 / 78 ) در شان او مىخواندند
شعر ( رمل )
بذگمان باشذ هميشه زشتكار * نامهء خوذ خوانذ اندر حَقِّ يار « 4 » هركه باشذ از زنا و زانيان
اين برذ ظن در حقِّ ربّانيان
مريدانش شبى دارو داذند و از آن ننگى و تنگى رهانيذند
« 6 »
( 3 / 100 )
الحكاية
: « 7 » شيخ بدر الدين نقّاش كه از مقبولان خاص حضرت بوذ چنان روايت كرد كه روزى مصحوب ملك المدرسين مولانا سراج الدين تترى « 9 » رحمه اللّه به تفرّج مىرفتيم « 10 » ؛ از ناگاه به حضرت مولانا مقابل افتاذيم كه از دور دور « 11 » تنها مىآمذ ؛ ما نيز متابعت او كرده از دور در پى مىرفتيم ؛ از ناگاه واپس نظر كرده بندگان خوذ را ديذ ؛ فرموذ كه شما تنها بيائيذ كه من غلبه را دوست نمىدارم و همه گريزانى من از خلق شومى دستبوس و سجدهء ايشانست ؛ خوذ هماره از تقبيل دست و سر نهاذن مردم بجدّ مىرنجيذ و بهر آحادى و نامرادى تواضع عظيم مىنموذ ، بلك سجدهها مىكرد « 14 » ، بعد از آن حضرت مولانا روانه شذ ، چون قدرى پيشترك رفتيم ؛ در ويرانهء يك چندى سگان بر همديگر خفته بوذند ؛ همانا كه سراج الدين تترى « 17 » فرموذ كه اين بيچارگان چه خوش اتّحادى
هامش
( 3 / 100 )Z56 آB52 آ541 , I , H ; 502 , I , T
( 6 ) رهانيذندB: رهيذندZ- -
( 7 ) الحكايةB: + همچنانZ- -
( 9 ) تترىZ: تبريزىB- -
( 10 ) مىرفتيمB: مىرفتمZ- -
( 11 ) از دور دورB: از دورZ- -
( 14 ) مىكردB: كردZ- -
( 17 ) تترىZ: تبريزىB( 4 ) بذكمان . . . يار :NMج 5 ، ص 126 / 1981 ؛AMص 482 / 28