و گستاخى نموذم و حضرت مولانا بر من زخمى راند و من از عظمت ولايت او بىخبر بوذم ؛ هرزهء كه همين ساعت اين جايگاه گفته بوذم غيبيان « 3 » به گوش او رسانيذه مرا حال دگرگون شذ و بخت من سرنگون گشت
شعر ( رمل )
گرچه « 6 » كس نشنيذ از وى آن سُخن * رفت در گوشى كه بُذ آن مِنْ لَدُن
آن محمّد خفته و تكيه زذه * آمذه سر گردِ او گردان شذه
گفت پيغمبر كه عَيْنَاىَ تَنَامْ * لا يَنْامُ قَلْبىِ عن حالِ الانام
« 8 » خوذ همان بوذ از حيّز مردى بيرون آمذه حيز شذ ، نعوذ باللّه من ذلك ؛ ازينجانب اصحاب بهر شش جهت نظر كردند كه دشنام مولانا بر كيست ، هيچ كسى را نديذند و تعجّب ايشان يكى در هزار شذ ؛ به زارى تمام از قضيّهء دشنام سؤال كردند ؛ فرموذ كه ناصر الدين بىدين نامرد شذ « 13 » ، در علوى خوذ نشسته ميان اخوان الشياطين در حق صورت ما چيزى مىگفت ؛ لا جرم حيزى شذ ، حق تعالى از غايت غيرت آن بيچاره را عبرت عالميان كرد تا مردى مردان و نامردى سردان در نظر ياران سردان ظاهر گردذ و عاقبتالامر چنان شذ كه دبابان را پنهانى چيزكى « 17 » مىداذ تا او را در كار آرند و مفعول ما يراد شذ و آن بوذ كه « 18 » در شهر قونيه بعلّت مشايخ مشهور گشت و بعضى از رنود
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) غيبيانB: غيبانZ- -
( 13 ) شدhZ: -ZB- -
( 17 ) چيزكىZ: چيزىB- -
( 18 ) كهZ: -B( 6 ) كرچه كى . . . كردان شده :NMج 3 ، ص 260 / 4528 ، 4521 ؛AM313 / 2 ، 4
( 8 ) كفت . . . حال الانام :NMج 2 ، ص 447 / 3549 ؛AMص 184 / 12