چون شمع طراز ، به صذهزار نياز و اهتزاز « 1 » ، بر سر پا ايستاذه بوذند و بوالعجب افكار و انديشهها در دلم مىگذشت ؛ همانا كه حضرت مولانا قوّالان را بگرفت و اين رباعى را فرموذ
شعر
گرم آمذ و عاشقانه و جست و شتاب « 5 » بو « 6 » يافته روحِ او ز گلزارِ صواب * بر جملهء قاضيان دوانيذ امروز
در جستنِ آب زندگى قاضى كاب
باز سماع از آن گرمتر « 9 » شذ كه بوذ ؛ همچنان مرا در پيش خوذ خوانده « 8 » در كنار « 10 » گرفت و بر چشم و رويم « 11 » بوسهها داذه غزلى سرآغاز فرموذ
بيت « 20 » ( مجتث )
مرا اگر تو ندانى بپرس « 12 » از شبها . * بپرس از رخ زرد و ز خشكى لبها
و اين غزليست مطوّل و عظيم و من فى الحال سرباز كرده جامهها چاك زذم و مريد عشق او شذم و آن بوذ كه احوال من « 14 » و امارت من چندانك رفت ترقى گرفته اولاد « 15 » و اعقاب و اسباب من بىنهايت شذ و آنچ به باطن من بخشيذ و چشانيذ نتوان به زبان آوردن ، يضيق صدرى و لا ينطق لسانى ؛ چنانك « 17 » گفت :
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) اهتزازZK: اهترازB- -
( 5 ) و شتابK: شتابZ- -
( 6 ) بوhZBK: برZ- -
( 9 ) كرمترKBاز آنZ- -
( 8 ) خواندهBK: خواندZ- -
( 10 ) در كنارZB: در كنارمK- -
( 11 ) و رويمZB: رويمK- -
( 20 ) فرموذ بيت . . . ص 192 / 20 اللّهBZ: -K( درKآن ورقها كه داراى اين قسماند افتادهاند ) - -
( 12 ) بپرسZ: پرسB- -
( 14 ) منZ: -B- -
( 15 ) اولادB: -Z- -
( 17 ) چنان كهBكفتZ