( 3 / 91 ) همو « 1 » روايت كرد كه روزى خدمت مولانا قطب الدين شيرازى رحمة اللّه عليه « 2 » به زيارت مولانا آمذه بوذ و حضرتش بمعارف پذر كريم خوذ گرم شذه بوذ ؛ از ناگاه گردونى از در مدرسه مىگذشت ؛ جماعتى نگران آن صدا شذند ؛ مولانا فرموذ كه آواز گردونست يا فعل گردون ؟ همهشان سر نهاذند ؛ بعد از آن خدمت « 5 » قطب الدين سؤال كرد كه راه شما چيست ؟ فرموذ كه راه ما مردن و نقد خوذ را به آسمان بردن ، تا نميرى نرسى ؛ چنانك صدر جهان گفت تا نمردى نبردى « 8 » ؛ قطب الدين گفت : آه دريغا چه كنم ؛ فرموذ كه همين كه چه كنم ؛ پس آنگاه در سماع اين رباعى را فرموذ
رباعى « 10 »
گفتم چه كنم گفت همين كه چه كنم * گفتم به ازين چاره ببين كه چه كنم
رو كرده « 12 » به من بگفت « 13 » اى طالب دين * پيوسته برين باش برين كه چه كنم
هماندم مريد شذ
( 3 / 92 ) همچنان يكى از كبار اصحاب وفات يافته بوذ ؛ به حضرت مولانا مشورت بردند كه او را بتابوت در گور نهد يا بىتابوت ؛ فرموذ :
تا ياران چه مصلحت بينند ؛ عارف ربّانى ، معدن النور ، كريم الدين ولد بكتمور رحمة اللّه عليه كه از جملهء اهل مقامات و صاحب بصيرت
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 91 - 92 )Z52 بB48 ب531 , I , H ; 091 , I , T
( 1 ) هموBK: همچنانZ- -
( 2 ) عليهZK: -B- -
( 5 ) خدمتZK: + مولاناB- -
( 8 ) نبردىZK: + مولاناB- -
( 10 ) رباعىBZ: شعرK- -
( 12 ) كردهZ: كردBK- -
( 13 ) بكفتZK: كفتB