يكى در هزار شذ ، اتّفاق چنان افتاذ كه خبر مقدم حاجيان رسيذه شاذىكنان مردمان « 2 » شهر استقبال حاجيان كردند ؛ همانا كه آن خواجهء روشندل همچنان از گرد راه راست به زيارت مولانا آمذه سر نهاذ و شكرها كرد ؛ خذاوندگار دلداريها فرموذه « 4 » دستورش داذ تا به خانه روذ ، بيامذ و عيال خوذ را ملامت بىملالت و « 5 » ملامت دريافته همان شب قدوم كه نشسته بوذند غلامان از ميان رختها سينى را بيرون آوردند ؛ خاتون گفت : اين سينى ما بشما « 7 » چه كار دارذ ؟ تاريخ و نام « 8 » خواجه بر وى نبشته ؛ خواجه گفت : من نيز درين حيرتم كه اين سينى پيش من چه كار دارذ ؟ خاتون قضيّه را بازپرسيذ ؛ گفت : در كوه عرفات شب عرفه در خيمهء خوذ با حاجيان جمع نشسته بوذيم ؛ مىبينم كه دستى از گوشهء خيمه درآمذ و اين سينى را پرحلوا در پيش « 11 » ما نهاذ ؛ ديذم كه سينى از آن ما « 12 » بوذ ، الّا معلوم نشذ كه آنجا از كجا آمذ ، غلامان بيرون دويذند هيچ كسى را نديذند ؛ خاتون صدّيقه در حال « 13 » سرنهاذه مشكل حلوا را حلّ كرد « 14 » و كيفيّت حال را بازگفت ؛ خواجهء بيچاره از آن عظمت و قدرت بىقرار گشته ، على الصباح زن و مرد به حضرت مولانا آمذه « 16 » سر برهنه كردند « 15 » و زاريها نموذند ؛ حضرت مولانا فرموذ كه آن همه بركت اعتقاد و صدق نهاذ « 17 » شما بوذ كه حق تعالى قدرت خوذ را از دست ما بظهور رسانيذ
وَ أَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ
( 3 / 66 ؛ 57 / 29 )
. . . . . . . . . .
هامش
( 2 ) مردمانK: مردمZB- -
( 4 ) فرموذهZK: فرمودB- -
( 5 ) ملالت وZK: -B( 7 ) بشماZK: با شماB- -
( 8 ) و نامZ: نام و نامKنامهءB- -
( 11 ) در پيشBK: پيشZ- -
( 12 ) ماBK: منZ- -
( 13 ) در حالZ: فى الحالBK- -
( 14 ) كردZ: واكردKB- -
( 16 ) آمذهZK: + وB- -
( 15 ) كردندZK: كردهB- -
( 17 ) نهاذBK: -Z