ناچار عزيمت نموذه چون به آقسرا رسيذ در خلوت جائى درآورده زه كمان در گردنش كردند و در آن حالت كه مىتاسانيذند ، فرياذ مىكرد و مولانا مولانا « 3 » ! مىگفت و حضرت مولانا در مدرسهء مبارك خوذ در آن دم بسماع مستغرق شذه « 4 » بوذ « 5 » و دو انگشت سبّابه را « 6 » در گوشها كرده فرموذ كه سرنا و بشارت بيارند ؛ همانا كه سر سرنا و بشارت را در گوشهاى خوذ كرده نعرهها مىزذ و اين غزل را فرموذن گرفت :
شعر ( مجتث )
نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم * درين سرابِ فنا چشمهء حيات منم
در پى غزلى ديگر فرموذ كه
شعر ( مجتث )
نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند * كه سخت دست درازند بستهپات كنند
الى آخره ؛ چون سماع به آخر رسيذ فرجى خوذ را در محراب فروانداخته فرموذ كه نماز جنازه كنيم و تكبير بست ؛ تمامت ياران اقتدا كرده بعد از نماز اصحاب كرام حضرت سلطان ولد را بر آن آوردند كه از كيفيّت اشارات و حالات امروزينه استفسار كنند ؛ پيش از آنك حضرت سلطان ولد سؤال كنذ ، فرموذ كه آرى بهاء الدين بيچاره ركن الدين را خفه مىكردند « 16 » و او در آن حالت نام « 17 » مرا مىگفت و بانگ مىزذ
. . . . . . . . . .
هامش
( 3 ) مولاناZ: -B- -
( 4 ) شذهZ: -B- -
( 5 ) بوذ وZ: بوذهB- -
( 6 ) سبابه را : ميانهB- -
( 17 ) نامZ: -B( 16 ) ركن الدين را خفه مىكردند : سلطان ركن الدين را در 663 ه / 1264 م خفه كردهاند ( ر . ك . به ابن بىبى ، الاوامر العلائية ، ص 643 - 650 ، اقسرائى ، مسامرة الاخبار ، ص 85 - 87 )