تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
صحبت او گشته بوذ ؛ آخرالامر فرموذ كه در طشت‌خانه بنياذ سماع كرده باكرام تمام شيخ باباى مرندى « 2 » را آوردند ؛ جميع اكابر استقبال كرده باعزاز وافر بر صدرش نشاندند و سلطان كرسى نهاذه در پهلوى تخت خوذ بنشست ؛ همانا كه چون حضرت مولانا از در درآمذه سلام داذ و در كنجى فروكشيذ ؛ بعد از تلاوت قرآن مجيد معرّفان فصلها خوانده سلطان اسلام رو به حضرت مولانا كرده گفت : تا معلوم خذاوندگار و مشايخ و علماى كبار « 7 » باشذ كه بندهء مخلص خدمت شيخ بابا را پذر خوذ ساختم و او مرا به فرزندى قبول كرد ؛ باسرهم آفرين و مبارك باذ كردند ؛ همانا كه حضرت خذاوندگار از غايت غيرت انّ سعدا لغيور و انا اغير من سعد و اللّه اغير منّى فرموذ كه اگر سلطان او را پذر ساخت ، ما نيز پسرى ديگر كنيم ؛ نعرهء بزذ و پابرهنه روانه شذ ( 3 / 60 ) همچنان « 13 » حضرت چلبى حسام الدين روايت كرد و گفت كه چون حضرت مولانا بيرون آمذ ، بجانب سلطان نظر كردم ، ديذم كه بىسر ايستاذه بوذ ؛ در حال زخم خورد ؛ چندانك علماء و شيوخ در پى او « 16 » دويذند مراجعت نفرموذ ؛ آن بوذ كه بعد از چند روز امرا اتّفاق كردند ، سلطان را به آقسرا دعوت كردند تا در دفع تاتار كنگاجى كنند ؛ سلطان برخاست و به حضرت مولانا آمذ تا استعانت خواسته روانه شوذ ؛ فرموذ كه اگر نروى به باشذ ؛ چون اخبار دعوت متواتر شذ ، . . . . . . . . . .
هامش
( 3 / 60 )Z45 آB41 آ411 , I , H ; 851 , I , T
( 2 ) مرندىZ: مريدىB- - ( 7 ) كبارB: -Z- - ( 13 ) همچنانB: كويندZ- - ( 16 ) اوZ: -B