ارمغان بردم و كيفيّت حصول آن را بازگفتم ؛ به مبلغ صذ هزار و هشتاذهزار درم سلطانى قيمت كردند ؛ آن بها را داذه و تشريفاتم پوشانيذ و چندان عطا و تشريفات ديگر به خدمت ياران فرستاذ كه در شرح آيد ؟
همچنان « 4 » حضرت مولانا به من فرموذ كه حكايت آن درويش را كه اغصان تر را شاخ زر كرد ، در مثنوى ما « 5 » نخواندهء ؟ چه « 6 » هر حكايتى و اشارتى كه در حديث ديگران گفتهايم همه وصف حال ياران ماست ؛ اگرچه كبار ماضى علم كيميا را در اجسام و اجساد به كار بردند و آن « 7 » عجب نيست ، امّا كيميا كارى در عقول و ارواح عجيبست
شعر ( مجتث )
ز كيميا عجب آيذ كه زر كنذ مس را * مسى نگر كه بهر لحظه كيميا سازذ
( 3 / 57 )
الحكاية
: « 11 » سرّ سرىّ سقطى مولانا شمس الدين ملطى رحمة اللّه عليه ، چنان روايت كرد كه چون شيخ مظهر الدين ولد شيخ سيف الدين باخرزى رحمة اللّه عليهما به شهر قونيه رسيذ ؛ كافّهء اعاظم و افاضل به زيارت مذكور رفته او را بهغايت معزّز داشتند ؛ اتّفاقا آن روز حضرت مولانا با جمع ياران بسوى مسجد مرام رفته بوذند ؛ شيخ مظهر الدين گفته باشذ كه عجبا اين خبر بسمع مبارك مولانا نرسيذه است كه القادم يزار ، مگر دانشمندى از اصحاب مولانا آن را مىشنيذ ؛ از اينجانب حضرت مولانا در ميان تقرير حقايق بغتة سرآغاز كرد كه
هامش
( 3 / 57 )Z43 آB40 آ011 , I , H ; 351 , I , T
( 4 ) همچنانB: -Z- -
( 5 ) ماZ: -B- -
( 6 ) چهBهرZ- -
( 7 ) و آنZ: -B- -
( 11 ) الحكايةZ: همچنان منقولست كهB