كرد تا مگر ياران قدرى بياسايند ؛ همانا كه تمامت اصحاب متفرّق گشته هريكى به گوشهء و پشتهء غنوذند و من نيز در ميان پشتهء نشسته خوذ را بخواب مىداذم و زير زير نظر مىكردم تا حضرت مولانا چه مىكنذ و حضرتش مستغرق تجليّات قدسى گشته حيران شذه بوذ و مرا در ضمير گذشت كه چون حضرت موسى و عيسى و ادريس و سليمان و لقمان و خضر و سائر پيغمبران « 6 » را عليهم السلام بيرون معجزات صذ هزار هنر ظاهر بوذ ، مثل كيميا ساختن موسى و صناعت صباغت عيسى و زرهبافى داود و همچنين چندين اولياء كمّل را خارج معقولات انواع كرامات و خرق عادات بوذه است ؛ عجبا اينچنين حكيم الهى را ازينها باشذ يا نى ؟ و حاشا كه نباشذ بلك نمىخواهذ كه بنمايذ و از آفت شهرت بخمول مىگريزذ ؛ درين تفكّر بوذم كه از ناگاه همچون شير غرّان بر من جست كه بدر الدين برخيز و با من بيا ! همانا كه دست راست دراز كرده سنگى برگرفت و بر دست چپ نهاذه به من داذ و گفت :
فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ
( 7 / 144 ) برابر مهتاب نظر كردم ديذم كه آن سنگ خارا لعل پارهء بوذ ؛ بهغايت شفّاف آبدار كه در خزائن هيچ ملوك نديذه بوذم و از آن هيبت چنان نعرهء از من صادر شذ كه تمامت اصحاب بيذار شذند و بر من غلوّ كردند كه اين چه نعرهء بىهنگام بوذ كه همگان همين ساعت بخواب رفته بوذيم و در اوقات چون بدر الدين در سماع نعره زذى « 18 » ، گوئيا كه آواز ده مرده داشتى ؛ گفت : بسيار گريهها كردم و اين حكايت را بياران بازگفتم ؛ تمامت سر نهاذند و مستغفر شذند و من از آن انديشهء گستاخانه توبه كردم ؛ حضرت مولانا رحمت فرموذه و آن لعل پاره را به خدمت گرجى خاتون
. . . . . . . . . .
هامش
( 6 ) پيغمبران راB: پيغمبرانZ- -
( 18 ) زذىZ: زدB