تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب العارفين ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
برسانى ؛ اميذست كه اين محتاج پرنياز را از عنايت بىنهايت خوذ فراموش نكنذ ؛ بعد از مدتى چون جوان تاجر به قونيه رسيذ و كيفيّت حال را به حضرت شيخ صلاح الدين تقرير كرد ، فرموذ كه هرچه از اولياء گويند همه حقّ است و واقع بىگمان و تخمين شعر ( هرج )
به هرچه از اولياء گويند گويم ربِّ فارْزُقْنِى « 6 » * به هرچه از انبياء گويند آمنَّا و صدَّقنَا
امّا اين قضيّه را تا بهر خسى حكايت نكنى ؛ شيخ برخاست و او را به حضرت مولانا برده درآمذ ، سر نهاذ و سلام راهب را رسانيذن گرفت ؛ مولانا فرموذ كه نگاه كن ! تا عجايب بينى ، به همان صورتى « 10 » كه او را ديذه بوذ مىبينذ كه در كنج جماعت‌خانهء مدرسه مراقب نشسته است ؛ بازرگان فرياذكنان جامه‌ها را چاك زذ ؛ حضرت مولانا در كنارش گرفته فرموذ كه بعد ازين محرم سرّ مائى ، امّا اسرار اولو الابصار را از اغيار اشرار بىاعتبار نگاه دار شعر ( رمل )
تا نگوئى « 16 » سرِّ سلطان را به كس * تا نريزى قند را پيشِ مگس گوشِ آن كس نوشذ اسرارِ جلال * كو چو سُوسن صذ زبان افتاذ و لال
. . . . . . . . . .
هامش
( 6 ) كويم . . . فارزقنىZ: ارزقنى و وفقنىB- - ( 10 ) صورتىB: صورتZ( 16 ) نكوئى . . . لال :NM، ج 3 ، ص 4 / 20 - 21 ؛AM، ص 193 / 10