سمعت انا اسم هذا البلد فى عمرى ، فقيه گفت : نمىدانى كه من حرف جرّست ، در طوس درآمذ آن را طيس كرد ؛ نحوى گفت : من در نحو چنين خواندم كه من حرفى را جرّ كنذ ، امّا نشنيذم كه شهرى را در گردانذ ؛ فى الحال مقرى سر و از « 4 » كرده بنده و مريد شذ
( 3 / 51 ) همچنان روزى حضرت مولانا اصحاب را معانى مىفرموذ ؛ در اثناى سخن حكايتى مثال آورد كه مگر نحويى در چاه افتاذه بوذ ؛ درويشى صاحبدل بر سر چاه رسيذه بانگى زذ كه ريسمان و دول بياريذ ، تا نحوى را از چاه بيرون كشيم ؛ نحوى مغرور اعتراض كرد كه رسن و دلو بگو ؛ درويش دست از خلاص او بازكشيذ و گفت تا من نحو آموختن تو در چاه بنشين ؛ اكنون جماعتى كه اسير چاه جاه و طبيعت گشتهاند و پيوسته بپر هنر « 11 » خوذ مىپرند تا ترك آن خيالات و هنرها نكنند و پيش اولياء سر ننهند ، حقّا كه از آن چاه خلاص نيابند و در صحراى
وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ
( 39 / 10 ) خرامان نشوند و به مقصود كلّى نرسند و هذه كفاية
( 3 / 52 )
الحكاية
: « 15 » همچنان منقولست كه حضرت شيخ صلاح الدين را عظّم اللّه ذكره مريدى بوذ تاجر و متموّل ، و بهغايت محبّ و صادق خذاوندگار بوذ و او را هوسى شذ كه بجانب « 17 » استنبول سفر كنذ ؛ مصحوب حضرت شيخ به خدمت مولانا آمذند ، تا اجازت حاصل كرده و استعانت
هامش
( 3 / 51 - 52 )Z41 آB38 آK100401 , I , H ; 141 , I , T
( 4 ) و ازK: بازZاو ازB- -
( 11 ) به پر هنرZK: بپرهيز ( ! )B- -
( 17 ) - ص 155 / 8 بجانب . . . شمس الدينZB: -K( 15 ) الحكاية . . . ص ، 139 / 2 كشت : ر . ك . به سپهسالار ، ص 105 - 107