بنده و مريد او سازى و الّا من خوذ « 1 » را هلاك مىكنم و يا از شهر خوذ ديوانهوار آواره مىشوم ؛ خواجهء بيچاره از غايت محبّت فرزند طوعا و « 3 » كرها راضى شذه « 4 » به خدمت سيّد شرف الدين آمذ « 24 » و كيفيّت حال را باز گفت ؛ سيّد شرف الدين كه از جملهء معجبان « 15 » مكابر بوذ ، بطريق انكار به خواجه تعليم داذ كه چون فرزندت مريد شوذ « 5 » از مولانا سؤال كن كه اين فرزند من بهشتيست و ديذار حق را خواهذ ديذن يا نى ؟ تا چه « 6 » جواب دهذ ؛ خواجه تمامت اكابر و صدور و علماى شهر را دعوت كرده « 7 » سماعى عظيم داذ ؛ بعد از آن كه سماع بنشست و طعام خورده شذ ، پسر خوذ را پيش كشيذه مريد كرد ، پيش از آنك خواجه سؤال كنذ ، حضرت مولانا فرموذ كه اين فرزند نيكبخت از جملهء بهشتيانست و لايق ديذار اللّه گشته است و غريق رحمت حق شذه ؛ آخر امثال اين فرزند درين شهر بسيارانند ؛ چرا بسوى ما رغبت نمىكنند و ارادت نمىآورند ؟
خواجه گفت : اين را « 13 » خذا چنين كرد « 14 » ؛ فرموذ كه حاليا اوّل به سخن تو خذا را ديذ و خذاش به طرف ما فرستاذ ؛ چه اگر خذاش نخواستى و قبول حضرت خوذ نكردى ، بجانب ما نيامذى و الهام اللّه معاون و مرشد او نشذى ؛ در حال خواجهء مسكين سر در قدم « 16 » مولانا نهاذه مريد شذ و از سلك عاشقان و اصل گشت
. . . . . . . . . .
هامش
( 1 ) خودBK: -Z- -
( 3 ) وZK: اوB- -
( 4 ) شذهBZ: شدK- -
( 24 ) آمذZK:
-B- -
( 15 ) معجبانZK: معجران ( ! )B- -
( 5 ) شوذZK: شدB- -
( 6 ) چهZK: -B- -
( 7 ) كردهBK: كردZ- -
( 13 ) اين راZK: اينB- -
( 14 ) كردZK: -B- -
( 16 ) در قدمBK: قدمZ