ساخت . اين خبر به عبيد اللّه المهدى رسيد باورش نيامد . ولى ابو عبد اللّه را از آميزش با مردم منع كرد و گفت كه اين كار از هيبتش فرو مىكاهد . آنگاه خواست با ملاطفت او را از خود براند ولى ابو عبد اللّه سر فرود نياورد و ميانشان كينه و دشمنى ريشه گرفت . برادران به افساد در كار مهدى پرداختند ، از جمله كتامه را عليه او بر انگيختند و گفتند كه آن اموال كه از انكجان بر گرفته همه را خود در تصرف آورده و به كس چيزى نداده است . پس چنين كسى آن امام معصوم كه ما براى او دعوت مىكرديم نخواهد بود . تا آنجا كه مردى از كتامه را نزد او فرستادند معروف به شيخ المشايخ و گفت : براى ما نشانهاى بياور كه ما در كار تو به شك افتادهايم . اما مهدى شيخ المشايخ را كه چنين شكى در او پديد آمده بود بكشت . اين امر بر شكشان در افزود و بر قتل او اتفاق كردند . ابو زاكى تمام بن معارك و ديگران از رجال قبايل كتامه نيز با آنان همصدا شدند .
چون خبر به عبيد اللّه المهدى رسيد با مخالفان راه ملاطفت پيش گرفت و بعضى از سران كتامه را كه در اين توطئه دست داشتند به امارت بلاد فرستاد . مثلا تمام بن معارك را به طرابلس فرستاد و به عامل طرابلس ، ماقنون [ 1 ] ، نوشت كه او را بكشد . چون تمام به طرابلس رسيد ماقنون او را بكشت . آنگاه مهدى ابن الغريم را به توطئه متهم ساخت . او از اصحاب زيادة اللّه بود . به قتل او و مصادرهء اموالش فرمان داد و بيشتر آن اموال از آن زيادة اللّه بود . آنگاه عروبة بن يوسف و برادرش حباسه را فرا خواند و آن دو را به قتل ابو - عبد اللّه و برادرش ابو العباس فرمان داد . اين دو در قصر كمين كردند . چون آن دو برادر بيامدند عروبه بر ابو عبد اللّه حمله كرد . ابو عبد اللّه گفت : چنين مكن . عروبه گفت : كسى كه ما را به اطاعت او امر كرده بودى فرمان داده تا تو را بكشيم . پس در نيمهء ماه جمادى سال 298 آن دو برادر را كشتند . گويند عبيد اللّه المهدى بر جنازهء ابو عبد اللّه نماز خواند و برايش آمرزش خواست و دانست آنچه سبب عصيان او شده بود دمدمهء برادرش ابو العباس بوده است .
چون آن دو كشته شدند اصحابشان سر به شورش برداشتند ولى مهدى سوار شد و آن شورش فرو نشاند .
پس از اين حادثه فتنهء ديگرى ميان كتامه و قيروانيان پديد آمد و جماعتى به قتل رسيدند . اين بار نيز مهدى بر نشست و آن فتنه فرو نشاند و داعيان از فراخواندن عامهء مردم به تشيع باز ايستادند .
مهدى جماعتى از بنى الاغلب را كه بعد از زيادة اللّه به رقاده باز گشته بود بكشت .
هامش
[ ( 1 ) ] ماكنون .