تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
ابو عبد اللّه الشيعى رسولانى نزد اليسع بن مدرار فرستاد و با پيامى همه ملاطفت و مهربانى . اليسع رسولان را بكشت و براى مقابله بيرون آمد . چون دو گروه روبرو شدند و نبرد در گرفت لشكر اليسع درهم شكست . او و يارانش بگريختند . مردم شهر ديگر روز به متابعت ابو عبد اللّه الشيعى در آمدند و به زندان عبيد اللّه مهدى آمدند و او و فرزندش را برهانيدند و بيعت كردند . ابو عبد اللّه در كنار مهدى حركت مىكرد و رؤساى قبايل پيشاپيش آنها بودند . ابو عبد اللّه از شادى مىگريست و مىگفت : اين است مولاى شما ، تا او را به خيمه‌گاهش آورد . از پى اليسع بن مدرار فرستاد او را بگرفتند و بياوردند فرمود او را بكشند . چهل روز در سجلماسه درنگ كردند ، سپس به افريقيه رفتند و به ايكجان در آمدند . ابو عبد اللّه همهء اموال را به مهدى تسليم كرد . در ماه ربيع الآخر سال 297 به رقاده فرود آمدند مردم قيروان آمدند و همگان با مهدى بيعت كردند و كار مهدى استقرار پذيرفت و داعيان خود را به ميان مردم فرستاد . جز اندكى همه قبول بيعت كردند . آنها كه بيعت نكردند عرضهء شمشير شدند . عبيد اللّه مهدى اموال و كنيزان را ميان مردان كتامه تقسيم كرد و آنان را اقطاعات داد و ديوانها نهاد و به جمع خراج پرداخت و عمال خود را به بلاد بفرستاد . ماقنون بن دباره الاجانى [ 1 ] را به طرابلس فرستاد و حسن بن احمد بن ابى خنزير را امارت صقليه داد . او از راه دريا برفت و در روز عيد اضحى سال 297 به مازر وارد گرديد . و برادر خود را امارت كريت داد و منصب قضا را به اسحاق بن المنهال . ابن ابى الخنزير در سال 298 از دريا بگذشت و به ساحل شمالى رفت و در قلوريه از بلاد فرنگ فرود آمد و در آنجا كشتار بسيار كرد و از آنجا به صقليه باز گرديد و مردم را سخت بيازرد . مردم عليه او بر پاى خاستند و بزندانش افكندند و ماجرى به عبيد اللّه المهدى نوشتند او نيز عذرشان بپذيرفت و به جاى او على بن عمر البلوى را امارت آن ديار داد . او در آخر سال 299 به صقليه وارد گرديد .

كشته شدن ابو عبد اللّه الشيعى و برادرش

چون عبيد اللّه المهدى بر اريكهء قدرت متمكن گشت و سراسر افريقيه به فرمان او درآمد ، تحكم ابو عبد اللّه الشيعى و برادرش ابو العباس را بر نمىتافت و مىخواست خود يكه تاز ميدان باشد و اين امر بر آن دو برادر گران مىآمد . روزى ابو العباس آنچه را در دل نهان داشت بر زبان آورد ولى برادرش ابو عبد اللّه او را از چنان سخنان منع نمود و به سخن او نيز گوش نداد . ابو العباس بر لجاج خود در ايستاد تا عاقبت ابو عبد اللّه را با خود هماهنگ
هامش
[ ( 1 ) ] متن : ماكنون بن ضباره الاجائى .