تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
خبر داد . بدر رسول را دشنام داد و گفت اين حيله‌اى بيش نيست . هلال را لحظه‌اى امان مده . فخر الملك خوشدل شد زيرا مىپنداشت بدر را هنوز در دل مهر پدرى باقى است . فخر الملك لشكر را فرمان حمله داد . لحظه‌اى بعد هلال را اسير كرده بياوردند و از او خواست كه قلعه را تسليم بدر كند . هلال خواست كه او را تسليم پدر نكنند . مادرش كه در قلعه بود با همهء همراهانش امان خواست . وزير امانشان داد و قلعه را بگرفت و هر چه در آن بود بستد . گويند چهل هزار بدره دينار بود و چهار صد هزار بدره درهم ، غير از گوهرها و جامه‌ها و سلاحها . وزير ، فخر الملك قلعه را تسليم بدر بن حسنويه كرد و خود به بغداد بازگرديد .

استيلاى طاهر [ 1 ] بن هلال بر شهر زور

بدر بن حسنويه شهر زور را تسليم عميد الجيوش كرده بود . او نيز نواب خود را به آنجا فرستاده بود . در سال 404 كه هلال بن بدر در بند بود پسرش به شهر زور رفت و با سپاهيان فخر الملك بجنگيد و در اواسط آن سال شهر را به تصرف آورد . وزير نزد او كس فرستاد و او را سرزنش كرد و خواست كه اسيران را كه از اصحاب او هستند آزاد كند . او اسيران را آزاد كرد ولى شهرزور در دست او باقى ماند .

كشته شدن بدر بن حسنويه و پسرش هلال

بدر بن حسنويه امير جبل [ 2 ] لشكر بر سر حسين [ 3 ] بن مسعود كرد برد تا بلاد او را در تصرف آرد . و او را در دژ كوسجه محاصره نمود . چون مدت محاصره به درازا كشيد ياران بدر غدر كردند و كشتندش . آنان كه بدر را كشتند از طايفهء جوزقان بودند از طوايف كرد . مردان جوزقان پس از قتل بدر به فرمان شمس الدوله پسر فخر الدوله فرمانرواى همدان در آمدند . حسين بن مسعود پيكر بدر را كفن كرد و در مشهد على ( ع ) به خاك سپرد . چون خبر قتل بدر بن حسنويه به طاهر بن هلال رسيد ، او هنوز در نواحى شهر زور فرارى بود . طاهر براى تصرف قلمرو نياى خويش بيامد ولى شمس الدوله او را منهزم ساخت و اسير نمود و در همدان به حبس افكند و بر بلاد او مستولى گرديد . لريه و شادنجان از طوايف كرد به اطاعت ابو الشوك در آمدند . هلال بن بدر ، پدر طاهر نزد سلطان الدوله در بغداد محبوس بود . سلطان الدوله او را آزاد كرد و لشكرى همراه او نمود تا بلاد خود را از شمس الدوله باز پس ستاند . هلال برفت و با شمس الدوله مصاف داد اما به دست او اسير گرديد و به قتل رسيد . سپاهيانش به بغداد بازگشتند .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : ظاهر [ ( 2 ) ] متن : جيل [ ( 3 ) ] متن : حسن .