تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١

عصيان هلال بن بدر بن حسنويه بر پدر و جنگهاى او

ما در هلال از تيرهء شادنجان بود كه ابو الفتح بن عناز و ابو الشوك بن مهلهل نيز از آن تيره بودند . از اين رو بدر از آن زن دورى گزيده بود و هلال از هنگام ولادت دور از پدر زيسته بود . بدر را به هلال التفاتى نبود و همهء توجه او به پسر ديگرش ابو عيسى بود . بدر صامغان را به اقطاع هلال داد . چون هلال به صامغان آمد با همسايهء خود ابن الماضى [ 1 ] صاحب شهر - زور كه دوست بدر بود بد رفتارى آغاز كرد . بدر او را از تعرض به ابن الماضى منع كرد ولى هلال نشنيد . هلال او را تهديد كرد و بدر پسر را از عواقب اعمالش بيم داد . هلال جماعتى گرد آورد و آهنگ ابن الماضى نمود و او را در قلعهء شهرزور محاصره كرد و قلعه را بگشود و ابن الماضى را بكشت و خان و مان او را به غارت برد . اين عمل شكاف ميان پدر و پسر را بيشتر كرد . هلال مردى بخشنده بود و بدر ممسك ، از اين رو هلال توانست جمعى از سپاهيان پدر را به سوى خود جلب كند . چون شمار سپاهيانش افزون شد لشكر به جنگ پدر كشيد . در دينور دو سپاه مصاف دادند . بدر شكست خورد . او را اسير كردند و نزد پسر بردند . هلال او را به دژ خود فرستاد تا به عبادت پردازد و براى كفاف زندگىاش ، آن دژ را با هر چه در آن بود به او داد . چون بدر در آن دژ قرار گرفت ، آن را استوار كرد و نزد ابو الفتح بن عناز و ابو عيسى شادى بن محمد كه در اسد آباد [ 2 ] بود كس فرستاد و آنان را به تعرض در قلمرو پسرش هلال برانگيخت . ابو الفتح به قرميسين رفت و آن را تصرف كرد . [ ابو عيسى نيز به شاپور خواست رفت و محلات هلال را تاراج نمود . آنگاه به نهاوند رفت . ابو بكر بن رافع در آنجا بود ] هلال از پى او برفت و تيغ در ديلم نهاد . [ و چهار صد تن را بكشت ] ابو بكر بن رافع ابو عيسى را تسليم او كرد و هلال او را عفو كرد . بدر بن حسنويه از قلعهء خود نزد بهاء الدوله كس فرستاد و از او يارى طلبيد . فخر الدوله وزير خود فخر الملك را با سپاهى به يارى او فرستاد . بدر با اين سپاه برفت تا به شاپور خواست رسيد . هلال از ابو عيسى شادى نظر خواست كه در برابر لشكر بهاء الدوله چه كند . او گفت بايد در نبرد درنگ كنى و بهاء الدوله را با پرداخت مالى از خود خشنود گردانى يا جنگ را به دراز كشانى . هلال او را متهم كرد كه قصد فريبش دارد ، پس به قتلش رسانيد و شب هنگام آهنگ حمله نمود . فخر الملك خبر يافت و لشكر خود را فرمان داد كه سوار شوند . چون هلال چنان ديد از كرده خود پشيمان شد و فخر الملك را گفت كه من براى جنگ نيامده‌ام . آمده‌ام كه فرمانبردارى خويش اعلام دارم . فخر الملك رسولى نزد بدر فرستاد و ماجرا به او
هامش
[ ( 1 ) ] متن : ابن المضاضى [ ( 2 ) ] متن : استراباد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 751 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى