تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
كوس استقلال زد . وزير او ابو الحسن عبيد اللّه بن محمد بن حمدويه داماد ابو عبد اللّه النعيمى بود . از اين واقعه بهراسيد و جستان بن شرمزن را وادار كرد كه با ابراهيم پسر ديگر مرزبان مكاتبه كند و او را به پادشاهى ترغيب نمايد . او نيز چنين كرد . ابراهيم با دستيارى جستان بن شرمزن و وزيرش به مراغه تاخت و آن را بگرفت . چون جستان بن مرزبان چنان ديد [ كسانى نزد ابن شرمزن و وزيرش فرستاد و با آنان طرح دوستى افكند و تضمين كرد كه وزير خود نعيمى را آزاد خواهد كرد ولى نعيمى از حبس جستان بگريخت ] و به موغان رفت . در اين احوال مردى از فرزندان المكتفى باللّه در آذربايجان پيدا شده بود كه در نهان به « الرضا من آل محمد » ، و به عدل دعوت مىنمود . اين مرد المستجير باللّه [ 1 ] لقب يافته بود . جمعى بر او گرد آمده بودند . نعيمى از موغان نزد او كس فرستاد و او را به طمع خلافت انداخت و گفت كه نخست آذربايجان را خواهى گرفت ، آنگاه كه شمار سپاهيانت افزون گرديد عزم بغداد خواهى كرد ، پس خود در بغداد خواهى ماند و ما در آذربايجان . آن مرد خروج كرد . جستان و ابراهيم پسران مرزبان با او به مقابله پرداختند و به هزيمتش دادند و كشتندش . چون وهسودان ديد كه ميان برادرزادگانش اختلاف افتاده ، پس از واقعه المستجير [ در طارم ] با ابراهيم ديدار كرد و از او دلجويى نمود . همچنين به ناصر پسر ديگر برادرش نامه نوشت و او را بفريفت كه از برادر جدا شده به موغان رود . و او را وعده‌هاى يارى داد . ناصر نيز به موغان گريخت و علم مخالفت عليه برادر برداشت . آنگاه لشكريان را تحريك كرد كه ارزاق و علوفه خود مطالبه كنند . چون جستان را خزانه خالى بود ، آنان نيز نزد ناصر به موغان رفتند . در آنجا ناصر نيز تهى دست بود و از پرداخت مواجب سپاهيان عاجز آمد . دانست كه عمش او را بفريفته است ، زيرا اكنون كه به دو نياز افتاده بود كارى نمىكرد . ناصر نزد برادر خود جستان بازگشت تا چاره كار را بينديشند . از هر سو كارشان برآشفت و عمال اطراف عصيان كردند و به ناچار سر به فرمان عمشان وهسودان نهادند و نزد او رسول فرستادند و او را سوگند دادند كه غدر نكند . پسران با مادرشان نزد وهسودان به طارم رفتند . ولى او همه را بگرفت و بند برنهاد و پسر خود اسماعيل را به امارت آذربايجان منصوب نمود و بيشتر قلاع را تسليم او نمود . ابراهيم پسر مرزبان به مراغه رفت و آنجا سپاهى گرد آورد تا برادران را برهاند و به جنگ اسماعيل رود . وهسودان ، ابراهيم و جستان و مادرشان را بكشت . و از جستان بن - شرمزن [ 2 ] خواست كه آهنگ ابراهيم كند و براى او مدد فرستاد . ابراهيم به نواحى ارمينيه رفت . در سال 349 جستان بن شرمزن [ 3 ] بر مراغه مستولى شد
هامش
[ ( 1 ) ] متن : المجير [ ( 2 ) ] متن : سرمند [ ( 3 ) ] متن : سرمدن .