تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧
لشكرى به يارى او فرستاد . اين سپاه را با سپاه جلال الدوله در بصره نبرد افتاد . بختيار نخست شكست خورد و بسيارى از سفاينش به دست دشمن افتاد . سپس ميان ياران جلال الدوله اختلاف افتاد و كار به نزاع كشيد و پراكنده شدند . بعضى از ذو السعادات امان خواستند و به كشتى نشسته به بصره راندند و آنجا را تسخير كردند و ابو كاليجار به مستقر خويش بازآمد .

مرگ القادر باللّه و خلافت القائم بامر اللّه

در ماه ذو الحجهء سال 422 خليفه القادر باللّه پس از چهل سال خلافت بمرد . تركان و ديلمها مهابت او را در دل داشتند . چون از دنيا رفت جلال الدوله ، پسرش ابو جعفر عبد اللّه را به جاى او به خلافت نشاند و او را القائم بامر اللّه لقب داد . چون القائم بامر اللّه به خلافت رسيد ابو الحسن الماوردى را نزد ابو كاليجار فرستاد و او را به اطاعت و بيعت خواند ، او نيز بيعت كرد و فرمان داد در همهء آن بلاد به نام او خطبه بخوانند ، و برايش هدايايى جليل و اموالى بسيار فرستاد . در اين ايام در بغداد ميان شيعه و سنى خلاف افتاد و خانه‌هاى يهوديان به غارت رفت و بازار بغداد طعمهء حريق گرديد و برخى از جمع آورندگان ماليات بر اجناس نيز به قتل رسيدند و عياران آشوب بر پاى كردند . سپس لشكريان قصد حمله به جلال الدوله كردند و نگذاشتند به نام او خطبه بخوانند . چون جلال الدوله مالى ميانشان تقسيم كرد آن فتنه فرو نشست . غلامان كوچك نزد جلال الدوله اجتماع كردند و از سرداران و فرمانروايان خود چون بارس طغان و يلدرك [ 1 ] شكايت كردند كه هر چه هست نصيب آن دو مىشود و اينان در فقر و بينوايى هستند . آن دو كه اين خبر شنيدند از جلال الدوله خود را به كنارى كشيدند و روى نهان كردند . غلامان نزد آن دو كس فرستادند و خواستار مواجب و علوفهء خود شدند ، آن دو به مداين رفتند و تركان از كارى كه رفته بود پشيمان شدند . جلال الدوله ، مؤيد الملك رخجى را به سراغشان فرستاد و او برفت و آن دو را خشنود ساخته بازگردانيد . غلامان از اين عمل ناخشنود شدند و بشوريدند و فرشها و چارپايانش را تاراج نمودند . جلال الدوله در حالى كه مست مىبود بر اسب نشست و خشمگين به سراى خليفه آمد . خليفه كه از ماجرا خبر يافت با او مهربانى كرد و به خانهء خود بازش گردانيد . چندى بعد ( در سال 423 ) لشكريان طمع در اسبهاى او نمودند تا بر آنها سوار شوند . جلال الدوله كه از اين مطالبه ملول شده بود ، اسبهاى خود را كه كلا پانزده رأس بودند بياورد و برهنه در ميدان رها كرد و همهء حواشى و غلامان خود را به سبب خالى بودن
هامش
[ ( 1 ) ] متن : بلدوك .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 697 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى