تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
و هروسندان را نيز به جاى ماكان نشانند . احمد الطويل كه از اين نيت آگاه شده بود به حسن داعى نوشت و او را از هروسندان بر حذر داشت . چون هروسندان آمد ، داعى با او و ديگر سرداران ديدار كرد و آنان را در جرجان به قصر خود دعوت نمود ، آنگاه همه را بگرفت و بكشت و ياران خود را به غارت اموال ايشان فرمان داد ، اين عمل او باعث شد كه ديلم بيش از پيش از او برمند ، و به پاداش اين اعمال به هنگام روبرو شدنش با اسفار او را فرو گذارند تا شكست بخورد . چون ماكان بگريخت اسفار بر متصرفات ايشان چون رى و قزوين و زنجان و ابهر و قم و كرج دست يافت و همه را بر طبرستان و جرجان درافزود و به نام امير سعيد نصر بن احمد سامانى خطبه خواند . اسفار خود به سارى آمد و هارون بن بهرام را امارت رى داد . هارون بن بهرام به نام ابو جعفر علوى خطبه مىخواند و اين امر خاطر اسفار را به خود مشغول داشته بود . روزى اسفار او را به آمل فراخواند تا دختر يكى از اعيان شهر را به عقد او درآورد . ابو جعفر با جماعتى از علويان به سور عروسى خويش آمد به ناگاه اسفار همه را در بند كشيد و به بخارا فرستاد . اينان در زندان بماندند تا در ايام فتنهء ابو زكريا يحيى بن احمد برادر نصر بن احمد سامانى از زندان آزاد شدند و ما اخبار آنان را آورديم . چون اسفار از كار رى بپرداخت آهنگ قلعهء الموت نمود ، تا زن و فرزند و ذخاير خود را در آنجا نهد . اين قلعه از آن سياه چشم پسر مالك ديلمى بود . اسفار او را فراخواند و امارت قزوين داد و در عوض قلعهء الموت را از او طلب نمود . سياه چشم بپذيرفت و اسفار زن و فرزند و اموال خود را به آن قلعه برد و صد مرد به نگهبانى آن بگماشت ، سپس سياه چشم را به قلعه دعوت كرد آنگاه او را فرو گرفت و پس از چند روز بكشت ، و آنان كه در قلعه - بودند قلعه را تصرف كردند . بدان هنگام كه اسفار به رى مىرفت ، اميرى كه فرمانرواى كوه دماوند [ 1 ] و قم بود از او امان خواست و سرزمين خود تسليم او نمود . چون به سمنان رسيد محمد بن جعفر سمنانى به دژ خود پناه برد و به درگاه نيامد . اسفار سپاهى از رى به سردارى يكى از يارانش بر سر او فرستاد . اين سردار از محمد بن جعفر امان خواست و نزد او رفت ولى در فرصتى كه پديد آمد او را بكشت و از دريچه‌اى كه پشت دژ بود [ با ريسمانى كه از ابريشم بافته بود ] فرود آمد . چون اسفار را كار بالا گرفت و نيرومند شد بر امير سعيد نصر بن احمد سامانى بشوريد و آهنگ آن كرد كه تاج بر سر نهد و بر تخت زرين نشيند و به جنگ امير نصر و خليفه رود . المقتدر باللّه خليفه سپاهى به سردارى هارون بن غريب الخال از قزوين به نبرد او فرستاد . وزير او مطرف بن محمد جرجانى اشارت كرد كه در مسالمت درآيد و اظهار اطاعت كند و
هامش
[ ( 1 ) ] متن : نهاوند .