مىطلبيدند . اگر كسى با آنها ازدواج نمىكرد دخترانشان را مىكشتند ، و نيز هر زنى را چند شوى بود . اين قوم در نواحى فرشابور ( پيشاور ) فساد مىكردند و اموال مردم را تاراج مىنمودند . در اواخر روزگار شهاب الدين غورى جمعى از ايشان اسلام آوردند و چون خبر مرگ او شنيدند ، عصيان آشكار كردند و تا حدود سوران و مكران پيش آمدند و بر مسلمانان دستبردهاى سترگ زدند . خلجى [ 1 ] نايب تاج الدين كه در آن ناحيه بود لشكر بر سر تيراهيان راند و گوشمالى سخت داد و بسيارى را بكشت و سرهاى اعيانشان را براى شهاب الدين فرستاد .
همه را در بلاد اسلام بياويختند و كار بلاد به صلاح آمد .
كشته شدن شهاب الدين غورى و تقسيم شدن كشور او
چون شهاب الدين امور بلاد غور را به انتظام آورد ، از لهاور به غزنه بازگشت بدان قصد كه لشكر به ختا كشد . او مردم هند و خراسان را به جنگ برانگيخته بود .
چون شهاب الدين در دميك [ 2 ] نزديك لهاور فرود آمد چند تن از اوباش به خيمهء او حملهور شدند و يكى از نگهبانان را كشتند . او بانگ كرد . ديگران به سوى وى دويدند و آشوبى بر پا شد ، چند تن از ايشان ( كفار كوكرى ) به درون خيمه جستند و او را بر مصلاى نمازش زدند و در سجده به قتل رسانيدند . ياران او قاتلان را بگرفتند و تا آخرين نفر كشتند . اين واقعه در آخر ماه شعبان سال 602 اتفاق افتاد . گويند قاتلان شهاب الدين از كفار كوكرى بودند كه اين عمل را به انتقام اعمال او انجام دادند . بعضى گويند كه از فرقهء اسماعيليه بودند كه از وى كينهاى بزرگ بر دل داشتند و سپاهيان شهاب الدين قلعههايشان را در محاصره گرفته بودند .
چون شهاب الدين غورى كشته شد ، امراى او نزد مؤيد الملك بن [ 3 ] خواجه سجستان [ 4 ] گرد آمدند و به حفظ اموال او متفق شدند تا يكى از آن خاندان به جانشينى او معين گردد .
وزير ، همچنين سپهسالار را به ضبط و نگاهدارى لشكر برگماشت . آنگاه جنازهء شهاب الدين را در محفه نهادند و خزاينش را بار كردند . دو هزار و دويست بار بود .
چون خواستند اموال را انتقال دهند غلامان او از جمله صونج داماد يلدوز [ 5 ] و ديگران آهنگ تاراج كردند ولى امراى بزرگ ، آنان را از تاراج منع كردند و آن عده از سپاهيان را كه اقطاعشان نزد قطب الدين آيبك در بلاد هند بود به نزد او بازگردانيدند ، و خود عازم غزنين شدند ، بدين آهنگ كه با غياث الدين محمود پسر غياث الدين برادر بزرگ شهاب الدين بيعت نمايند [ وزير و تركان به غياث الدين گرايش داشتند و امراى غور به بهاء الدين سام
هامش
[ ( 1 ) ] متن : حلخى
[ ( 2 ) ] متن : دميل
[ ( 3 ) ] متن : مؤيد الدين
[ ( 4 ) ] متن : سحتا
[ ( 5 ) ] متن : الذر .