تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
صاحب باميان ] . اين بهاء الدين خواهرزادهء شهاب الدين بود . [ چون وزير و لشكر به فرشابور ( پيشاور ) رسيدند ، غوريان گفتند از راه مكرهان به غزنه رويم ] و قصدشان آن بود كه به باميان نزديك شوند و بهاء الدين سام بيرون آيد و خزانه بستاند . تركان گفتند از راه سوران رويم و قصدشان اين بود كه از نزديكى تاج الدين يلدوز بگذرند . او در آن هنگام فرمانرواى كرمان بود . مؤيد الملك وزير با تركان همرأى بود ، از اين رو پس از كشمكشهاى بسيار به راه كرمان رفتند . در راه از غارتگران تيراهى و افغانان و ديگران سخت در رنج افتادند . چون به كرمان رسيدند ، تاج الدين يلدوز به استقبال آمد و از اسب به زير آمد و در برابر محفه زمين را بوسه داد . و چون پرده به يك سو زد و شهاب الدين را مرده يافت ، جامه بر تن بر دريد و سخت به گريه شد آن سان كه مردم به رقت آمدند . شهاب الدين غورى مردى دلير بود و دادگر و كثير الجهاد . قاضى غزنه در هر هفته چهار روز به محضر او حاضر مىشد و به دعاوى مردم رسيدگى مىنمود . امراى دولت فرمان او را به جان اطاعت مىكردند . هر گاه كسى مرافعه نزد او مىبرد ، سلطان به سخنان او گوش مىداد ولى قضاوت را به عهدهء قاضى مىنهاد . غياث الدين غورى بر مذهب شافعى بود .

قيام يلدوز به دعوت غياث الدين محمود بن سلطان غياث الدين

تاج الدين يلدوز از موالى شهاب الدين و از ويژگان او بود . چون شهاب الدين از دنيا رفت او را هواى حكومت غزنه در سر افتاد و چنان نمود كه مىخواهد غياث الدين محمود بن سلطان غياث الدين را بر تخت سلطنت نشاند . و گفت كه او را نامه داده تا به نيابت او به غزنه رود . پس خزاين را از وزير بستد و به غزنه رفت و شهاب الدين را در مدرسه‌اى كه خود ساخته بود به خاك سپرد . اين واقعه در ماه شعبان سال 602 اتفاق افتاد . تاج الدين يلدوز در غزنه بماند .

حركت بهاء الدين سام به غزنه و مرگ او

چون غياث الدين [ 1 ] باميان را گرفت ، آن را به پسر عم خود ، شمس الدين محمد بن مسعود به اقطاع داد و خواهر خود را نيز به زنى به او داد . شمس الدين محمد بن مسعود از اين زن صاحب پسرى شد به نام سام . همچنين از زنى ديگر كه ترك بود پسرى داشت به نام عباس . چون شمس الدين محمد بن مسعود بمرد پسر بزرگترش عباس به جاى او نشست . غياث الدين و شهاب الدين از اين امر بر آشفتند و عباس را عزل كردند و ملك باميان را به
هامش
[ ( 1 ) ] متن : بهاء الدين .