يلدوز به تركانى كه در غزنه بودند پيام داد كه سرور ايشان غياث الدين بن سلطان غياث الدين است . پس غوريان و تركانى كه در غزنه بودند با يلدوز به مقابله برخاستند .
اين نبرد در ماه رمضان اتفاق افتاد . تركانى كه در غزنه بودند به سوى يلدوز آمدند و محمد بن على بن حردون [ 1 ] سردار سپاه علاء الدين منهزم شد و خود به اسارت در آمد . سپاه يلدوز به شهر در آمدند و خانههاى غوريان و باميانيان را تاراج كردند . علاء الدين به قلعه پناه برد و جلال الدين با بيست سوار به باميان گريخت . يلدوز قلعه را محاصره كرد ، تا علاء الدين امان خواست بدان شرط كه به باميان رود .
چون علاء الدين از قلعه فرود آمد برخى از تركان بر او تاختند و او را از اسبش فرود آوردند و جامه از تنش بيرون كردند . يلدوز براى او مال و مركب و جامه فرستاد و او به باميان رفت .
يلدوز به گرد آوردن لشكر پرداخت . او در غزنه ماند و به غياث الدين اظهار اطاعت مىكرد و بر شهاب الدين رحمت مىفرستاد ولى نه به نام خود خطبه مىخواند و نه به نام هيچ كس ديگر .
يلدوز چند روز بعد امير داد والى غزنه را بگرفت و قضات و فقها را حاضر آورد . رسول خليفه ، مجد الدين ابو على بن الربيع شافعى ، مدرس نظاميهء بغداد بود . او از سوى خليفه نزد شهاب الدين آمده بود . يلدوز او را نيز در آن روز حاضر نمود و با آنان به گفتگو نشست كه قصد آن دارد كه خود بر تخت شاهى نشيند . چون اين بگفت تركان از او برميدند [ زيرا پنداشته بودند كه او خواستار سلطنت غياث الدين است ] و بسيارى در گريه شدند . عدهء كثيرى از شاهزادگان غور و سمرقند از خدمت او به باميان رفتند و به علاء الدين و برادرش پيوستند . [ يلدوز از غياث الدين خواست كه او را از بندگى آزاد كند . زيرا غياث الدين برادرزادهء سرور اوست و او را وارثى جز او نيست . ] و نيز خواست كه غياث الدين دختر او را براى پسرش به زنى گيرد . غياث الدين هيچ يك از پيشنهادها را نپذيرفت .
[ جماعتى از غوريان از سپاه فرمانرواى باميان بر اعمال كرمان و سوران دستبرد زده بودند و آنجا اقطاع قديم يلدوز بود و غنايم به دست آورده و جمعى را نيز كشته بودند . يلدوز داماد خود سونج را بفرستاد تا آن گروه را تار و مار كردند و بسيارى را كشتند و سرها را به غزنه فرستادند ] .
يلدوز رسوم شهاب الدين را اجرا كرد و به ميان مردم اموالى گزاف تقسيم نمود و از مؤيد الملك خواست كه وزارت او را بر عهده گيرد . او نيز از روى اكراه به عهده گرفت .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : حدورون .