تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
آنگاه نزد على شاه نايب علاء الدين محمد كه در نيشابور بود ، رسول فرستاد و او را تهديد كرد كه اگر سر به اطاعت ننهد بر سر او لشكر خواهد آورد . على شاه آمادهء دفاع گرديد . سپاه غور هر آبادى كه در بيرون شهر بود ويران ساختند و درختان را ببريدند . محمود پسر غياث الدين به شهر حمله كرد و يك جانب آن را بگرفت و علم پدر را بر روى بارو زد . شهاب الدين نيز از ديگر سو حمله كرد . باروى مقابل او فرو ريخت . سپاه غور به شهر در آمد و سراسر آن را غارت كردند . سپس نداى امان در دادند و دست از غارت بداشتند . خوارزميان به مسجد جامع پناه بردند ، مردم شهر آنان را بيرون كشيدند و نزد غياث الدين بردند . آنگاه شهاب الدين آهنگ قهستان نمود . گفتند در آن نواحى قريه‌اى است كه مردمش اسماعيلى هستند . غياث الدين به آن قريه رفت و جنگجويانش را بكشت و زن و فرزندشان را اسير كرد و آن قريه را ويران نمود . آنگاه به قريهء ديگرى كه مىگفتند آنان نيز اسماعيلى هستند ، حمله نمود . صاحب قهستان نزد غياث الدين رسول فرستاد و از شهاب الدين شكايت نمود و پيمانى را كه با او بسته بودند به يادش آورد . غياث الدين برادر را به بازگشت فرمان داد كه خواه و ناخواه باز گردد . چون رسول بيامد و پيام بگزارد شهاب الدين سر از فرمان برتافت . رسول نيز شمشير بر كشيد و طنابهاى خيمه‌اش را ببريد و لشكر نيز در حركت آمد . شهاب الدين نيز با اكراه تمام به غزنه بازگرديد .

تصرف شهاب الدين غورى نهرواله [ 1 ] را

چون شهاب الدين به سبب كارى كه برادرش كرده بود خشمگين از خراسان بازگرديد ، به غزنين نرفت بلكه در سال 598 راه غزاى هند را در پيش گرفت . بر مقدمه مملوك خود قطب الدين آيبك را به هند فرستاد . سپاهيان هند در نزديكى نهرواله با او مصاف دادند . آيبك آنان را شكست داد و از ايشان كشتار بسيار نمود و به سوى نهرواله پيش رفت و آنجا را به جنگ بگشود . پادشاه نهرواله از آنجا برفت و به گرد آوردن لشكر پرداخت . شهاب الدين ديد كه نگهدارى آن ناحيه ميسر نيست مگر آنكه در آنجا اقامت كند ، پس با پادشاه مصالحه كرد به شرط اينكه هر سال او مبلغى ادا كند . شهاب الدين پس از اين پيروزى به غزنه بازگرديد .

بازپس گرفتن علاء الدين محمد صاحب خوارزم آنچه را كه غوريان از خراسان گرفته بودند

چون غوريان به خراسان رفتند و هر چه توانستند از آن بلاد تصرف نمودند ، و شهاب الدين
هامش
[ ( 1 ) ] متن : نهرواكه .