را وليعهد خود گردانيد و بر اين حال ببود تا علاء الدين ديده از جهان فرو بست .
مرگ علاء الدين و حكومت غياث الدين برادرزادهء او پس از وى و غلبهء غز بر غزنه
در سال 556 علاء الدين پادشاه غور درگذشت و پس از او برادرزادهاش غياث الدين ابو الفتح بن سام در پيروزكوه زمام امور را به دست گرفت . با مرگ علاء الدين غزان به طمع تصرف غزنه افتادند و آن را از غياث الدين بستدند و قلمرو حكومت غياث الدين به پيروز كوه و اعمال آن منحصر گرديد و سيف الدين محمد در بلاد غور بود . غزان در غزنه پانزده سال درنگ كردند و مردم را سخت بيازردند . در سال 571 غياث الدين با سپاهى از غوريان و خلج و خراسانيان به غزنه راند و با غزان نبرد كرد و آنان را در هم شكست و غزنه را در تصرف آورد . آنگاه به كرمان و شنوران رفت و آن دو شهر را تسخير نمود . اين كرمان ميان غزنه و هند است ، نه آن كرمان معروف . سپس غياث الدين به لهاور لشكر كشيد تا آنجا را از خسرو شاه بن بهرام شاه بستاند . خسرو شاه به سوى رود سند [ 1 ] رفت و او را از عبور بازداشت او نيز بازگرديد . غياث الدين در آن نواحى از جبال هند و اعمال ابغان [ 2 ] جايهايى را بگرفت و برادر خود شهاب الدين را در آنجا امارت داد و به پيروز كوه بازگرديد .
استيلاى شهاب الدين غورى بر لهاور و كشته شدن خسرو شاه فرمانرواى آن
چون شهاب الدين غورى غزنه را گرفت با مردم روشى نيكو پيش گرفت . و جبال هند و مناطق اطراف آن را تصرف كرد و كارش بالا گرفت و دولتش نيرومند شد و به سرزمين لهاور ، قاعدهء هند لشكر كشيد . در سال 579 با سپاهيان خراسان و غور از آب بگذشت و لهاور را در محاصره گرفت . و خسرو شاه را امان داد و گفت كه اگر خسرو شاه به خدمت آيد و به نام برادرش خطبه بخواند دختر خود را به پسر او خواهد داد با اقطاعات بسيار . خسرو شاه اين پيشنهادها را نپذيرفت و شهاب الدين شهر را همچنان در محاصره گرفت تا مردم شهر و خسرو شاه سخت در تنگنا افتادند ، مردم از گردش پراكنده شدند . خسرو شاه قاضى و خطيب شهر را نزد شهاب الدين فرستاد و از او امان خواست . شهاب الدين امانش داد و به شهر داخل گرديد و خسرو شاه را گرامى داشت . پس از دو ماه از سوى غياث الدين فرمان رسيد كه خسرو شاه را نزد او گسيل دارد ، خسرو شاه بترسيد . شهاب الدين سوگند خورد كه به او آسيبى نخواهد رسيد و او را با زن و فرزندش روانه نمود و سپاهى نيز جهت محافظت او فرستاد چون به بلاد
هامش
[ ( 1 ) ] متن : مد
[ ( 2 ) ] متن : اثغار .