تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
و چون ابو الحسن على روى در نقاب خاك كشيد برادرش مأمون به جاى او قرار گرفت . ابو العباس مأمون بن مأمون يكى از دختران سلطان را به زنى گرفت و خواهر خود را نيز به سلطان داد و از هر دو جانب مراتب دوستى و اتحاد برقرار شد . سلطان محمود از او خواست كه خطبه به نام او كند و يكسره در طاعت او در آيد . ابو العباس مأمون از بزرگان دولت خود نظر خواست آنان مخالفت كردند و او را تهديد به قتل نمودند . پس از چندى امرا از اينكه به فرمان او كار نكرده بودند از او بيمناك شدند و ناگهان برجستند و به قتلش آوردند و با يكى از پسرانش به نام داود ( ؟ ) بيعت كردند . اين امور سبب شد كه از سلطان يمين الدوله محمود بيمناك شوند . پس تصميم به مقاومت گرفتند و الپتكين بخارى را بر خود امير ساختند . سلطان لشكر به خوارزم برد و بر در شهر فرود آمد . سپاه خوارزم بر محمد بن ابراهيم الطائي ، سردار مقدمهء لشكر محمود شبيخون زد . چون خبر به سلطان رسيد با لشكرى گران بيامد . خوارزميان منهزم گشتند و بسيارى طعمهء تيغ شدند و يا به اسارت افتادند . الپتكين به كشتى نشست كه بگريزد ، ملاحان جيحون غدر كردند و او را بسته نزد سلطان آوردند . سلطان او را با جماعتى از سرداران كه ابو العباس مأمون را كشته بودند بر سر قبر او بكشت ، و باقى را به غزنه فرستاد . سپس آنان را براى نبرد به هند روان فرمود و در زمرهء نگهبانان ثغور قرار داد و بر ايشان ارزاق و مواجب معين كرد و حاجب التونتاش را امارت خوارزم داد و به ديار خود بازگشت .

فتح كشمير و قنوج

چون سلطان از كار خوارزم بپرداخت و آن را بر كشور خود بيفزود به سوى بست راند و پس از اصلاح احوال آن بلاد به غزنه بازگرديد و در سال 409 راهى هند شد . تا آن زمان همهء بلاد آن را زير پى سپرده بود و جز كشمير جايى باقى نمانده بود . ولى براى رسيدن به كشمير مىبايد از بيابانهاى هولناك گذر كرد و سختيهاى بسيار تحمل نمود . سلطان از همه جا لشكرها گرد آورد . از مزدوران و متطوعه ، و نود منزل پيش رفت و از سيحون [ 1 ] و جيلم [ 2 ] [ كه دو نهر بزرگ و عميق هستند ] خود و امرايش بگذشتند . آنگاه لشكريانش را در آن دره‌هاى ژرفى كه از شدت جريان آب كسى را توان گذار از آنها نبود پراكنده نمود و پيش راند تا به كشمير رسيد . ملوك هند كه در آن حوالى بودند همه اظهار طاعت كرده بودند . صاحب درب كشمير كه چنكى [ 3 ] پسر سهمى [ 4 ] نام داشت بيامد و فرمانبردارى نمود و راهنمايى سپاه را بر عهده گرفت و پيشاپيش لشكر برفت ، تا روز بيستم رجب سال 409 به دژ ماجون [ 5 ] رسيدند ، تا اين هنگام دژهاى بسيارى را گشوده بودند . تا به [ دژ برنه ] از كشور هردب [ 6 ] رسيدند . او
هامش
[ ( 1 ) ] متن : جيحون [ ( 2 ) ] متن : حيلم [ ( 3 ) ] متن : جنكى . [ ( 4 ) ] متن : شاهى و شهى [ ( 5 ) ] متن : مأمون [ ( 6 ) ] متن : هردت .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 533 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى