تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
همراه نمود . اين واقعه در سال 390 بود . سباشى تكين بلخ را گرفت و جعفر تكين را در آنجا شحنگى داد . ارسلان جاذب [ 1 ] در هرات بود ، سلطان محمود او را در هرات نهاده و فرمان داده بود كه چون حادثه‌اى پيش آيد به غزنه رود . سباشى به هرات آمد و در آنجا قرار گرفت ، حسن [ 2 ] بن نصر را به نيشابور فرستاد و او آنجا را بگرفت و به نواحى عمال فرستاد و خراج بستد . اين خبر به سلطان رسيد ، از هند آهنگ بلخ نمود . جعفر تكين به ترمد گريخت و سلطان در بلخ قرار گرفت و ارسلان جاذب را با ده هزار سپاهى بر سر سباشى تكين به هرات فرستاد ، سباشى به مرو رفت ، تركمانان راه بر او گرفتند . سباشى با آنان نبرد كرد و فراريشان داد و خلق كثيرى از ايشان را بكشت . سپس به ابيورد رفت و از آنجا به نسا ، و ارسلان همچنان در پى او بود تا به جرجان افتاد ولى در جرجان درنگ نكرد گاه به كوهها و گاه به باتلاقها و نيزارها پناه مىبرد . كرا گله [ 3 ] بر بنه و مردان او تسلط يافتند . جماعتى از ياران او كه ديگر مركبى نداشتند به قابوس پيوستند . آنگاه بقيهء بار و بنهء خويش را نزد خوارزمشاه ابو الحسين على بن مأمون فرستاد تا آن را به عنوان وديعه‌اى از ايلك خان نگاه دارد و خود از راه بيابان به مرو راند . سلطان برفت تا راه بر او بگيرد . چون برسيد او از بيابان گذشته بود . سلطان ابو عبد اللّه الطائي را با لشكر عرب كه در فرمان او بودند از پىاش فرستاد . ابو عبد اللّه او را بيافت و شمشير در ياران او نهاد ، و برادر او را با هفتصد كس از يارانش اسير نمود ، و به غزنه فرستاد . سباشى با اندكى از اصحابش جان برهانيد و از جيحون بگذشت و نزد ايلك خان رفت . ايلك خان برادر خود جعفر تكين را با شش هزار سوار به بلخ فرستاده بود تا سلطان را از تعقيب سباشى باز دارد . ولى اين كار در عزم سلطان هيچ خللى پديد نياورد و برفت تا سباشى را از خراسان بيرون راند . سلطان از پى سباشى لشكر فرستاد و او همچنان مىگريخت ، برادر سلطان ، نصر بن - سبكتكين سپهسالار خراسان تا لب جيحون پيش راند و رشتهء حياتشان را ببريد . چون خبر به ايلك خان رسيد لشكر بسيج كرد و از پادشاه ختن [ 4 ] ، قدرخان پسر بغراخان به سبب قرابت و مصاهرتى كه ميان ايشان بود نامه نوشت او خود با جماعاتى بيامد و از تركان نيز يارى طلبيد و با پنجاه هزار سپاهى از جيحون بگذشت . خبر به سلطان رسيد كه در آن هنگام در طخارستان بود . سلطان به بلخ راند و آمادهء نبرد گرديد . آنگاه جماعاتى عظيم از ترك و خلج [ 5 ] و هندو و افغان و غز [ 6 ] به راه انداخت و در چهار فرسنگى بلخ لشكرگاه زد .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : حاجب [ ( 2 ) ] متن : حسين [ ( 3 ) ] متن : كراكله . [ ( 4 ) ] متن : ختل [ ( 5 ) ] متن : خلنج [ ( 6 ) ] متن : فربويه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 527 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى