بعد دو تن از غلامان عمرى برجستند و او را كشتند و سرش را نزد احمد بن طولون آوردند .
احمد در خشم شد و آن دو غلام را بكشت .
عصيان مردم برقه
در سال 261 مردم برقه بر عامل خود محمد بن الفرج الفرغانى بشوريدند . و او را از شهر بيرون راندند و سر از فرمان ابن طولون بيرون كردند . ابن طولون به سردارى غلام خود لؤلؤ بر سر او لشكر فرستاد ولى از او خواست كه با مردم مدارا كند . لؤلؤ شهر را چندى محاصره كرد و همواره با مردم به مدارا رفتار مىنمود تا آنجا كه مردم دلير شدند و بر لشكر او دستبردى نيكو زدند . لؤلؤ ماجرا به ابن طولون خبر داد ، ابن طولون فرمان داد كه بر آنان سخت گيرد .
لؤلؤ در محاصره شدت به خرج داد و منجنيقها نصب نمود ، مردم امان خواستند . لؤلؤ به شهر در آمد و جماعتى از اعيانشان را بگرفت . بعضى را تازيانه زد و دستهاى بعضى را ببريد و به مصر باز گرديد و يكى از موالى خود را بر آنان امارت داد و اين واقعه پيش از عصيان پسرش عباس عليه او بوده است .
عصيان لؤلؤ بر ابن طولون
ابن طولون غلام خود لؤلؤ را امارت حلب و حمص و قنسرين و ديار مضر از ناحيهء جزيره داد و او را در رقه فرود آورد . چون در آمد كاهش يافت و ارسال مال براى احمد بن طولون قطع شد ، ابن سليمان كاتب لؤلؤ بيمناك شد و لؤلؤ را به عصيان وا داشت . لؤلؤ به الموفق نامه فرستاد كه نزد او رود و شرطهايى چند بنهاد . الموفق آن شرطها را بپذيرفت .
لؤلؤ از رقه سوى الموفق راند و در قرقيسيا فرود آمد . ابن صفوان العقيلى در قرقيسيا بود . لؤلؤ را با او نبرد افتاد و قرقيسيا را از او بستد و به احمد بن مالك بن طوق تسليم كرد و از آنجا راهى خدمت الموفق شد . الموفق در آن ايام صاحب الزنج را در محاصره گرفته بود . از لؤلؤ خواست كه او را در اين نبردها يارى دهد و او را امارت موصل داد . در سال 273 بر او خشم گرفت و دستگيرش نمود و چهارصد هزار دينار اموال او را مصادره نمود . لؤلؤ فقير شد و به مصر بازگرديد . آمدن او به مصر در روزهاى آخر حكومت خمارويه بود . لؤلؤ همچنان فقير و تنها مىزيست .
رفتن المعتمد على اللّه به سوى ابن طولون و بازگشتن او از شام
ابن طولون را با المعتمد على اللّه سر و سرى بود و با او مكاتبه مىكرد . روزى المعتمد على اللّه به او نامه نوشت و از سختگيريهاى الموفق نسبت به خود بر او شكايت كرد . رابطهء دوستانهء المعتمد على اللّه و ابن طولون بر الموفق گران مىآمد و همواره سعى در آن داشت كه