تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
طولون را يافت كه به اسكندريه مىرفت تا از آنجا به برقه رود ولى واسطى او را از اينكه به رقه رود منع كرد و گفت دستگيرى او كارى آسان است . پس طبارجى و واسطى برفتند و عباس را دست بسته بر استرى نشانده بياوردند . اين واقعه در سال 267 اتفاق افتاد . همچنين محمد بن رجاء كاتب را كه عباس را از مضمون نامه‌هاى او آگاه مىكرد بگرفت و به زندان كرد . آنگاه در حالى كه از رقت مىگريست پسر را تازيانه زد و به حبس افكند .

خروج ابن صوفى علوى و عمرى در مصر

ابو عبد الرحمان العمرى در مصر بود . نامش عبد الحميد بن عبد العزيز بن عبد اللّه بن عمر بن الخطاب بود . در اقصاى صعيد مىزيست و بجاة در اين نواحى دست به آشوب و غارت مىزدند . تا آنكه روز عيد بيامدند ، جمعى از مردم را كشتند و اين ابو عبد الرحمان العمرى كه براى خدا به خشم آمده بود ، به مدافعه خروج كرد و بر سر راهشان كمين گرفت و جمعى از ايشان را بكشت و همچنان در بلادشان پيش راند تا جزيه دادند . اين پيروزى سبب نام و آوازه و قدرت و شوكت او گرديد . علوى براى نبرد با او لشكر برد ولى عمرى سپاهش را در هم شكست و او را منهزم ساخت . اين واقعه در سال 260 اتفاق افتاد . از اخبار اين علوى آنكه او در سال 257 در صعيد خروج كرد و نام او ابراهيم بن محمد بن يحيى بن عبد اللّه بن محمد بن على بن ابى طالب بود ، و به ابن الصوفى شهرت داشت . شهر اسنا را بگرفت و غارت كرد و در آن نواحى دست به كشتار و تاراج زد . آنگاه ابن طولون سپاهى به جنگ او فرستاد ولى علوى آن سپاه را منهزم نمود و سردار آن سپاه را اسير كرد و دستهايش را ببريد . ابن طولون لشكر ديگرى به جنگ او فرستاد ، اين بار علوى شكست خورد و به سوى واحه‌ها گريخت . سپس در سال 259 به نواحى صعيد باز گرديد و به اشمونين رفت و از آنجا براى مقابله با عمرى به سوى او لشكر برد و از او منهزم شده به اسوان گريخت و در آن حدود دست به قتل و غارت زد . ابن طولون به سركوبى او لشكر فرستاد . علوى به عيذاب گريخت و از دريا بگذشت و به مكه داخل شد . والى مكه او را دستگير كرد و نزد ابن طولون فرستاد . ابن طولون مدتى او را به زندان كرد ، سپس آزادش نمود ، وى در مدينه بمرد . پس از آن ابن طولون لشكر به جنگ عمرى فرستاد . عمرى با سردار سپاه ديدار كرد و گفت من براى فساد كردن و آزار مسلمانان و آنان كه در ذمهء اسلامند قيام نكرده‌ام ، بلكه به جهاد بيرون آمده‌ام و تو در اين باب با امير خود گفتگو كن . آن سردار سخن او نپذيرفت و او را به جنگ فرا خواند . سپاه ابن طولون شكست خورد و نزد او باز گرديد . چون او را از ماجرا خبر دادند بر آشفت و گفت چرا مرا از كيفيت حال او آگاه نكرديد و با من در باب او مشورت ننموديد ؟ خداوند او را بر شما پيروز گردانيد زيرا شما مردمى متجاوز بوده‌ايد . چندى