تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
به آن خواهيم پرداخت .

غلبهء على بن دبيس بر حله و گرفتن او حله را از برادرش محمد

در سال 540 بوزابه فرمانرواى فارس و خوزستان با سلطان محمد بن سلطان محمود بيعت كرد . امير عباس صاحب رى نيز با ايشان بود و بسيارى از بلاد را در تصرف آوردند . سلطان مسعود از بغداد به مقابله ايشان در حركت آمد و امير مهلهل بن ابى العسكر و نظر خادم را به جاى خود در بغداد نهاد . هنگامى كه سلطان مسعود مىخواست از بغداد بيرون رود مهلهل اشارت كرد كه على بن دبيس را به قلعهء تكريت حبس كند . اين خبر به او رسيد و با چند تن از اصحاب خود بگريخت و نزد بنى اسد رفت و همه را گرد آورد و به حله راند . محمد برادر سلطان مسعود به مقابلهء او بيرون آمد ولى از او شكست خورد و على بن دبيس حله را بگرفت . سلطان در آغاز ، كار او را خرد شمرد ولى وى نيرومند شد و جمعى از خويشاوندان و غلامان و سپاهيان او و پدرش به دو پيوستند و آلت و عدت در افزود . مهلهل همراه جمعى از سپاهيان كه در بغداد با او بودند به سوى او راند ولى چون جنگ آغاز كردند منهزم شده به بغداد بازگشتند . مردم بغداد به على بن دبيس تعصب مىورزيدند و چون مهلهل يا يكى از يارانش سوار مىشدند ، بانگ بر مىآوردند : « على بخورش » و اين كار فراوان از ايشان سر مىزد . به گونه‌اى كه مهلهل سوار شدن نمىتوانست . اين امر سبب شد كه به ديگر نواحى حله نيز دست اندازى كند و در آنها تصرف نمايد . كار على بن دبيس آن سان بالا گرفت كه شحنه و مردم بغداد را بيمناك نمود و خليفه نگهبانانى بر باروها نهاد و نزد على كس فرستاد و او را به فرمانبردارى تحريض كرد . على نيز پاسخ داد كه در فرمان خليفه است و مردم بدين آرام يافتند .

گرفتن سلطان حله را از على و بازگشت او به حله

على بن دبيس مردى ستمگر بود و بر رعيت جور فراوان مىكرد تا آنجا كه مردم در سال 542 شكايت او به سلطان مسعود بردند . سلطان مسعود حله را به سلار كرد اقطاع داد . سلار از همدان به حله راند ، لشكرى نيز از بغداد به او پيوست و همه روانهء حله شدند . در اين نبرد على بن دبيس منهزم شد و سلار كرد حله را گرفت . سلار خاندان و حرم على را از آسيب دور داشت ، سپس لشكريان بازگشتند و او با مماليك و اصحابش در حله بماند . على بن دبيس به بقش كون خر [ 1 ] كه در آن ايام در لحف ، از اقطاعاتش ، اقامت داشت
هامش
[ ( 1 ) ] متن : التقشكنجر .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 417 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى