آورد و قصد واسط نمود . لشكر واسط و ابن ابى الخير صاحب بطيحه نيز به دو پيوستند . دبيس واسط را تا سال 527 در تصرف گرفت . اقبال خادم و يرنقش شحنه لشكرى بر سر او فرستادند .
در اين جنگ دبيس و لشكر واسط شكست خوردند . و او نزد سلطان مسعود رفت و در نزد او بماند .
كشته شدن دبيس و امارت پسرش صدقه
دبيس همچنان در نزد سلطان مسعود ببود تا آنگاه كه ميان او و المسترشد باللّه فتنه افتاد و برادرش طغرل نيز چنان كه در اخبارشان آمده است بمرد .
سلطان مسعود پس از مرگ برادر به همدان راند و آنجا را در تصرف آورد . در اين حال جماعتى از اعيان امراى او از جمله دبيس بن صدقه كه از او بيمناك بودند ، از او جدا شدند و از خليفه امان خواستند ولى خليفه كه از دبيس بر حذر بود آنان را نپذيرفت ، پس به ناچار به خوزستان رفتند و با برسق بن برسق دست اتفاق دادند . خليفه در رأى خود تجديد نظر كرد و به امرايى كه با دبيس بودند امان داد . اين امرا چون به سبب وجود دبيس خليفه آنان را رانده بود عزم آن كردند كه دبيس را دستگير كنند و نزد خليفه برند . دبيس از ماجرا آگاه شد و نزد سلطان مسعود گريخت .
خليفه در ماه رجب سال 527 به قتال سلطان مسعود بيرون آمد . بيشتر اهل بلاد فرمانبردارى خود را به اطلاع او رسانيده بودند .
داود پسر سلطان محمود از آذربايجان پيام فرستاد كه المسترشد به دينور آيد تا به او پيوندد و در جنگ حاضر باشد . اما خليفه نپذيرفت و لشكر خود را تعبيه داد تا به دايمرج [ 1 ] رسيد . در آنجا دو لشكر مسعود و المسترشد باللّه به يك ديگر رسيدند . لشكر خليفه درهم شكست و خليفه اسير شد . وزيرش شرف الدين على بن طراد و قاضى القضاة و ابن الانبارى و جماعتى از اعيان دولت نيز به اسارت افتادند ، و هر چه در لشكرگاهش بود به غارت رفت .
سلطان به همدان [ 2 ] باز گرديد و امير بكآبه [ 3 ] را به شحنگى بغداد فرستاد . مردم بغداد چون از اسارت خليفه آگاه شدند صدا به شيون برداشتند . سلطان مسعود فرمود تا خليفه را در خيمهاى نگه داشتند و بر او موكلان گماشتند . سلطان مسعود او را پيام داد كه حاضر است با او مصالحه كند بدين قرار كه مالى بپردازد و حق گردآورى لشكر نداشته باشد و تا زنده است از سراى خلافت بيرون نيايد . خليفه به اين شرطها رضا داد . در همين احوال رسول سلطان سنجر برسيد ، سلطان مسعود سوار شد و به استقبال او رفت و موكلان از گرد خيمهء او پراكنده شدند ، ناگاه جماعتى از باطنيه به پردهسراى او در آمدند و او را با جماعتى
هامش
[ ( 1 ) ] متن : و اعرج
[ ( 2 ) ] متن : بغداد
[ ( 3 ) ] متن : بكايه .