تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
پسر عمش صلح افتاد . اين واقعه در پايان قرن پنجم بود .

كشته شدن صدقه و پسرش دبيس

صدقة بن منصور بن مزيد فرمانبردار سلطان محمد بن ملكشاه بود و با برادرش بركيارق مخالفت مىورزيد . چون بركيارق هلاك شد و سلطان محمد زمام امور ملك را به دست گرفت ، جانب او را رعايت كرد و واسط را به او اقطاع داد و اجازه داد كه در بصره تصرف كند و اين مصافات و دوستى بالا گرفته بود تا آنگاه ، كسانى كه از سلطان مىگريختند به او پناه مىبردند . از جمله آنكه سلطان محمد بر ابو دلف سرخاب بن كيخسرو صاحب ساوه خشم گرفته بود و سرخاب به صدقه پناه برد . سلطان به طلب او فرستاد و صدقه از تحويل آن سر بر تافت . سعايتهاى عميد ابو جعفر سبب شده بود كه سلطان با صدقه دل بد كند . سلطان آهنگ عراق نمود . چون صدقه از حركت سلطان خبر يافت ، با ياران خود به مشورت نشست . پسرش دبيس معتقد بود كه بايد با سلطان راه ملاطفت پيش گيرد و با ارسال هدايا و تحف او را بر سر مهر آورد ، ولى سعيد بن حميد سردار سپاه او رأى نبرد داشت و صدقه جانب او را گرفت و به سلطان پاسخهاى ناخوش داد و سپاه را گرد آورد و اموال خود را بر آنان بذل نمود و چون سپاه خود عرض داد بيست هزار سوار و سى هزار پياده بودند . المستظهر باللّه ، نقيب النقباء على بن طراد الزينبى را نزد او فرستاد و او را از اين اقدام بر حذر داشت و ترغيبش كرد كه نزد سلطان رود و از او پوزش طلبد . در اين احوال ، سلطان قاضى القضاة ابو سعيد الهروى را نزد صدقه فرستاد تا او را خوشدل سازد و از او بخواهد كه همراه او به جهاد فرنگ رود ولى صدقه امتناع كرد . سلطان در ماه ربيع الآخر سال 501 به بغداد وارد شد . وزيرش احمد بن نظام الملك نيز با او بود . سلطان بر سقى شحنهء بغداد را بر مقدمه بفرستاد و او در صرصر فرود آمد . سلطان با سپاه اندكى يعنى دو هزار تن آمده بود تا از صدقه دلجويى كند ، چون ديد كه لجاج مىورزد نزد امرايى كه در اصفهان بودند كس فرستاد و خواست كه لشكرها را بسيج كرده بيايند . صدقه چون بر اين حال واقف شد ، به خليفه نامه نوشت كه حاضر است با سلطان راه وفاق پيش گيرد ولى از رأى خويش بازگشت و گفت اگر سلطان از بغداد بيرون رود او را به اموال و رجال براى جهاد با فرنگ يارى خواهد داد . اما در اين هنگام كه لشكريان او در اينجا هستند ميان ما راه وفاق بسته است . صدقه بر اين بسنده نكرد و نزد چاولى سكاوو [ يا سقاوو ] صاحب موصل و ايلغازى بن ارتق صاحب ماردين رسول فرستاد و از آنان نيز خواست كه عليه سلطان محمد عصيان ورزند . چون كار بدينجا كشيد ، سلطان از اصلاح او مأيوس شد .