كه به وعدهء خويش وفا كند ، ولى وزير يعقوب بن كلس چون در كار او ترديد داشت مانع صدور فرمان العزيز باللّه مىشد .
پس از قسام اينك امارت دمشق را يلتكين [ 1 ] بر عهده داشت و چون در عهد وزارت ابن كلس اوضاع دولت نابسامان شده بود كتاميان اجتماع كردند و بر او شوريدند .
ابن كلس مجبور شد يلتكين را از دمشق فرا خواند . العزيز فرمان عزل يلتكين و امارت بكجور را در ماه رجب سال 373 صادر نمود .
بكجور به دمشق رفت و در آنجا دست ستم بر مردم بگشود و ياران وزير يعقوب بن - كلس را تار و مار نمود . بعضى را كشت و بعضى را بردار كرد و مدت شش سال در امارت بود .
مردم دمشق از جور بكجور به جان آمدند . از اين رو سپاهى به سردارى منير خادم براى عزل او از مصر روانهء دمشق شد . همچنين به نزال والى طرابلس هم نوشته بودند كه به يارى منير خادم ، سپاه روان دارد . بكجور براى مقابله با منير سپاهى از عرب و غير عرب گرد آورد ولى در جنگ شكست خورد . به ناچار از او امان خواست ، بدين شرط كه از دمشق برود . منير خادم او را امان داد . بكجور به رقه رفت و بر آن مستولى شد و دمشق را به منير تسليم نمود . بكجور در رقه ماند و بر رحبه و سرزمينهايى كه مجاور رقه بود ، مستولى شد .
بكجور نزد بهاء الدولة بن بويه رسول فرستاد تا به او پيوندد و نيز از امير ياد كرد كه بر ديار بكر و موصل غلبه يافته بود خواست كه نزد او رود . همچنين از سعد الدوله ابو المعالى صاحب حلب نيز طلب كرد كه حمص را به اقطاع او دهد تا به طاعت او در آيد . ولى هيچ يك به او پاسخى ندادند . بكجور در رقه ماند و با موالى ابو المعالى سعد الدوله به مكاتبه پرداخت و آنان را بر مىانگيخت تا عليه ابو المعالى دست به كارى زنند . آنان به او خبر دادند كه ابو المعالى سعيد الدوله غرق در لذات خويش است و از تدبير ملك غافل .
آنگاه بكجور به العزيز باللّه نامه نوشت و او را به گرفتن حلب ترغيب كرد . العزيز نيز به نزال عامل طرابلس و ديگر واليان شام نوشت كه لشكر به يارى بكجور فرستند و در فرمان او باشند ، اما عيسى بن نسطور نصرانى وزير العزيز باللّه به نزال نوشت كه چون بكجور در واقعه نبرد با سعد الدوله غوطهور شد ، او خود را به كنارى كشد ؛ و سبب اين توطئه آن بود كه عيسى بن نسطور بعد از مرگ ابن كلس به وزارت رسيده بود و با بكجور سخت دشمنى مىورزيد .
نزال به بكجور پيام داد كه در فلان روز در فلان جاى با سپاه خود حاضر آيد .
ولى خود خلف وعده كرد و چون بكجور از رقه در حركت آمد ، ابو المعالى آگاه شد و از حلب بيرون آمد . لؤلؤ كبير غلام پدرش نيز در خدمت او بود .
هامش
[ ( 1 ) ] متن : بلكين .