اينان با الجمل بيعت كردند بدان شرط كه در امحاء دعوت اماميان بكوشد . مفضل چون خبر بشنيد از راه بازگشت و آنان را در محاصره افكند . قبيلهء خولان به يارى شورشگران آمد . مفضل آنان را سخت به تنگنا افكند ولى به هنگام محاصره در سال 504 هلاك شد . سيده حره خود بيامد و آنان را با شروطى از دژ فرود آورد و به همهء شروط خود وفا كرد .
پس از مفضل پسرش جانشين او شد . دژ تعكر به دست عمران بن الذر الخولانى و برادرش سليمان افتاد .
عمران به جاى مفضل زمام كارهاى سيده حره را به دست گرفت و چون سيده از دنيا رفت ، عمران و برادرش دژ تعكر را به كلى در تصرف آوردند .
منصور بن المفضل بن ابى البركات بر ذى جبله استيلا يافت . تا آنگاه كه پير و ناتوان شد و آن را به الداعى [ محمد بن سبأ بن ابى السعود بن زريع ] صاحب عدن ، به صد هزار دينار بفروخت و خود به دژ اشيح كه از آن الداعى منصور بن سبأ بن احمد بود پناه برد . [ جريان اين كار چنين بود كه چون منصور در سال 486 بمرد ، پس از او ميان فرزندانش اختلاف افتاد از آن ميان على بر دژ مستولى گرديد . او را با مفضل بن ابى البركات و سيده حره نزاع بود چنان كه هر دو را به ستوه آورد . مفضل زهر در گلابى كرده برايش هديه فرستاد . او از آن بخورد و بمرد . بنى ابو البركات در اشيح و دژهاى آن بر بنى المظفر غلبه يافتند . سپس دژ ذى جبله را به الداعى محمد بن سبأ بن ابي السعود الزريعى به صد هزار دينار فروخت ] . [ 1 ] و پيوسته دژها را يكى پس از ديگرى مىفروخت تا جز دژ تعز هيچ براى او نماند . آن دژ را نيز على بن مهدى پس از آنكه به هشتاد سالگى رسيده بود از او بستد ، گويند صد سال عمر كرد . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم بالصواب .
خبر از دولت بنى نجاح موالى بنى زياد در زبيد و آغاز كار و سرانجام احوالشان
گفتيم كه على بن محمد الصليحى در سال 452 نجاح را به دست كنيزى كه براى او فرستاده بود ، مسموم كرد و بحر زبيد مستولى شد . چون نجاح بمرد از او سه پسر بر جاى ماند : معارك و سعيد و جياش . معارك خود را كشت و سعيد و جياش به جزيرهء دهلك رفتند و در آنجا ماندند و به تعليم قرآن و آداب پرداختند . سعيد كه به خاطر برادر خود جياش خشمناك شده بود به زبيد باز گشت و در آنجا در نقبى كه در زير زمين كنده بود ، پنهان شد . آنگاه برادر خود جياش را نيز فرا خواند . جياش بيامد و هر دو در آن نقب در اختفا مىزيستند . در اين احوال المستنصر باللّه العبيدى در مصر خليفه بود و محمد بن جعفر امير
هامش
[ ( 1 ) ] منظور مؤلف براى مترجم معلوم نشد .