بود كه فقيه ، محمد بن محمد بن يوسف ، از يعقوب بن عبد الحق سلطان بنى مرين در سال 672 يارى طلبيد و اين به هنگامى بود كه او بر بلاد مغرب استيلا جسته بود و بر مراكش غلبه يافته و بر سرير ملك موحدين مستقر گشته بود . او نيز دعوتش را اجابت كرد و سپاه مسلمانان - از بنى مرين و غير ايشان - به سردارى پسرش منديل براى جهاد از آب بگذشت . خود نيز از پى اين سپاه بيامد . ابن هشام كه در جزيرة الخضراء بود سر تمكين بر زمين نهاد . وى در آن جزيره شورش كرده بود . يعقوب بن عبد الحق جزيره را از او بستد و آن را پايگاه خويش ساخت و سپاهيانى را كه به جنگ مىفرستاد در آنجا تجهيز مىنمود . چون در سال 672 - چنان كه گفتيم - به اندلس آمد ، زعيم مسيحيان را منهزم ساخت ولى محمد بن محمد بن الاحمر بر حكومت خود بيمناك شد و با طاغيه در نهان دست دوستى داد . يعقوب بن عبد الحق به ناچار از جهاد با مسيحيان باز گرديد و ما آن هنگام كه از رابطهء بنى مرين و بنى الاحمر سخن مىگوييم ، بدان اشارت خواهيم داشت .
اما از بنى اشقيلوله ، عبد اللّه در مالقه بود و على در وادى آش و ابراهيم در حصن قمارش . اينان با الفقيه محمد بن محمد دل بد كردند و عليه او با يعقوب بن عبد الحق دست دوستى دادند . يعقوب بر برخى ثغور چون مالقه و وادى آش دست يافت ؛ ولى پس از چندى آن سلطان فقيه آنها را بازپس گرفت .
پسران اشقيلوله بر يعقوب بن عبد الحق فرود آمدند ، يعقوب آنان گرامى داشت و آنها را در بخشهايى از كشور امارت داد و اقطاعات بزرگ عطا كرد . و ما بدان خواهيم پرداخت .
سلطان فقيه محمد بن محمد بن الاحمر در آنچه از سرزمين اندلس به دست او مانده بود ، به استقلال فرمان مىراند و آن ملك به جانشين او رسيد . نه او را قبيلهاى بود و نه عصبيتى شايان و نه سپاه و نگهبانانى در خور ، جز جماعتى از رجال زناته و مردانى از خاندان شاهى كه آنان نيز بر او چيرگى داشتند . ما در كتاب نخستين گفتيم كه در سرزمين اندلس از قبايل و عصبيت چندان خبرى نبود و دولت نيز چندان نيازى به عصبيت نداشت . اين امير را نيز در آغاز كار از بنى نصر ( بنى الاحمر ) و خويشاوندان سببىاش ، بنى اشقيلوله و بنى المولى و وابستگان به بنى المولى و بر كشيدگان خود او عصبيتى بود . همچنين طاغيه او را در برابر ابن هود و ديگر شورشگران يارى مىنمود و در دورهاى نيز ملك مغرب به يارى او عليه طاغيه برخاست . همين امور سبب گرديد كه بتواند جاى پاى استوار سازد و به برخى از خواستهاى خويش دست يابد . و چون گاه طاغيه مسلمانان را تهديد مىكرد همگان از خواص و عوام در ايستادگى در برابر او همدل و همدست مىبودند و بيم از او كه دشمن دين بود ، دلها را به هم نزديك ساخته بود . شايد بتوان اين امر را به جاى عصبيت به حساب آورد .
سلطان يعقوب بن عبد الحق چهار بار از دريا گذشت و به اندلس آمد . پس از او پسرش يوسف نيز به خاك اندلس لشكر آورد . در اين احوال سلطان فقيه محمد بن محمد بن الاحمر
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٤٥